با سلام به شما بازدید کننده محترم - در زندگی بشریت همیشه سوالات اساسی در مورد مبداء - کیفیت و هدف خلقت وجود داشته است . اینکه آینده به کجا خواهد انجامید - قیامت چیست ؟ بهشت و جهنم اگر هست چه کیفیتی دارند و دهها سوال از این قبیل که ذهن ما را درگیر می کنند و جوابی واضح و مطمئن برایشان نداریم . دین به عنوان بهترین مرجع برای پاسخ به این سوالات به درستی تبیین نشده است . هنوز مشخص نیست موضوع مورد مطالعه دین چیست و مطالعه این موضوع از کجا بایستی شروع شود ؟ برای همین دین همه ما به جای اینکه یک دین علمی باشد به یک دین اعتقادی تبدیل شده است در حالی که اعتقاد به تنهایی کارساز نیست . دینهای اعتقادی پاسخ یکدیگر را ندارند . یکی به گاوش اعتقاد دارد و دور گاوش می گردد و نذر گاوش می کند و دیگری دور کعبه می گردد . هیچکدام نمی توانند دیگری را قانع کنند چون هر دو فقط از یک اعتقاد بدون پشتوانه علمی پیروی می کنند و اعتقاد هم دلیل نیست .
در این وبلاگ به دین اسلام به رهبری ائمه اطهار ع از زاویه ای عمیق و علمی نگاه شده است . مطالب آن را قبلا در جایی مطالعه نکرده اید و دریچه ای جدید در نگاه به این مکتب به روی شما باز میکند . یادداشتهای آن به هم مرتبط و پیش نیاز یکدیگرند . اگر فرصت خواندن فقط یک یادداشت را دارید لطفا یادداشت اول را مطالعه فرمایید .
باز هم تاکید می کنیم مطالب وبلاگ پیوسته هستند و مطالعه یک یادداشت به تنهایی باعث برداشتی اشتباه می شود .لطفا چنانچه مطالعه کامل و دقیق وبلاگ از حوصله شما خارج است فقط فصل اول را مطالعه فرمایید در غیر این صورت خواندن یادداشتها را بصورت موردی به شما توصیه نمی کنیم .
فصول ابتدایی از آنجاییکه به بحث ابتدای خلقت و اثبات مبادی خلقت می پردازند ممکن است در ابتدا خسته کننده به نظر برسند ولی برای بحث های بعدی پیش نیازند و اجتناب ناپذیر . در این مورد شما را به صبر و دقت و حوصله توصیه می کنم . چنانچه نوشته ها پاسخگوی ذهن فعال شما نبود آماده هر گونه پاسخگویی و یا بحث و گفتگو هستم . امیدوارم این مطالب بتواند پاسخگوی اذهان کنجکاو و حقیقت جو باشد .
آرشیو یادداشتها :
1 – یادداشتهای منظم و مرتبط به یکدیگر:
یادداشت اول - یادداشت دوم تا پنجم - یادداشت ششم تا دهم - یادداشت یازدهم تا سیزدهم - یادداشت چهاردهم تا هجدهم - یادداشت نوزدهم تا بیست و یکم - یادداشت بیست و دوم تا بیست و چهارم - یادداشت بیست و پنجم تا بیست و هشتم - یادداشت بیست و نهم تا سی و یکم - یادداشت سی و دوم تا سی و پنجم - یادداشت سی و ششم ( آخرین یادداشت )
2 – یادداشتهایی که برای توضیح بیشتر یادداشتهای منظم ارائه شده و موضوعی هستند :
حکمت مرگ ، چرا می میریم ؟ / مشیت و اراده / یادداشتهای عاشورا
ایمان و تقوی / جبر و اختیار / چرا خداوند متعال هدایت نمی کند ؟ 1و2
تفاوت شغلی بین زن و مرد دلیل تفاوت حقوقی نیست / آیا مدیریت انسان بر انسان قابل دوام هست ؟
تقلید کورکورانه از نظر دین اسلام و مذهب شیعه محکوم است
یادداشتهای عاشورا / حرم ، بیت و اهل بیت 1
حرم ، بیت و اهل بیت 2 / شفاعت چیست ؟ / چرا تقویم ایرانیها بهترین تقویم است ؟
فلسفه راهگشا نیست / انجمن معتادان گمنام
به قران عمیق تر نگاه گنیم ( جنات عدن و بنی اسرائیل ) / آیات 58 و 62 بقره
بنام خدا
مقدمه
برای مطالعه هر چیزی نخستین سؤالی که به ذهن میرسد اینست که مطالعه آنرا از کجا شروع کنیم ؟ همانطور که برای خلبان شدن یا پزشک شدن میدانیم نقطه شروع کجاست و یا اینکه میدانیم مطالعه فیزیک یا زیست شناسی را چگونه شروع کنیم ، در چه مسیری ادامه دهیم و چه پیش نیازهایی را رعایت کنیم تا به هدف برسیم .
فرض کنید میخواهید با شهری آشنا شوید که برای شما ناشناخته هست ، برای آشنایی ، هم میتوانید با اتومبیل در خیابانهای اصلی و فرعی و کوچه پس کوچه های آن بگردید و یا اینکه از نقشه استفاده کرده یا بر فراز شهر پرواز کنید . درحالت اول شما قبل از اشراف به کلیت شهر وارد آن شده اید ، در نتیجه گم شدن در شهر و عدم درک صحیح از جهات و ارتباط میان خیابانهای شهر بدیهی ترین نتیجه خواهد بود و اگر در نقطه ای رها شوید پیدا کردن مسیر برایتان ممکن نیست ، اما استفاده از روش دوم ابتدا به شما اشراف میدهد ، جهات اصلی ، کلیت شهر و ارتباط خیابانهای اصلی و فرعی را می شناسید و سپس با گردش در شهر ، هر لحظه موقعیت خودتان را به خوبی خواهید دانست و با آسودگی می توانید از نزدیک به مطالعه جزئیات بپردازید .
می توانید فرض کنید شهر مورد نظر ، شهر فیزیک باشد ، هم می توانید از ابتدا به دل جزئیات بزنید و مثلا حرکت بر روی خط راست را مطالعه کنید بدون اینکه بدانید حرکت بر روی خط راست چه جایگاهی در فیزیک دارد و در کجای آن قرار گرفته است و هم میتوانید ابتدا به شهر فیزیک اشراف پیدا کنید و بر فراز آن پرواز کنید و ببینید که مثلا فیزیک دارای خیابانهای اصلی مکانیک ، الکتریسیته ، صوت (آکوستیک) ، نور ، کوانتوم ، اختر فیزیک و ... است ، مکانیک در باره حرکت بحث میکند و خود شامل دو خیابان فرعی تری بنامهای سینماتیک و دینامیک است ، سینماتیک خود حرکت را فی نفسه بررسی میکند و دینامیک به علت حرکت میپردازد ، سینماتیک برای بررسی حرکت آنها را تقسیم بندی نموده است که یکی از آنها حرکت بر روی خط راست هست ، با این پرواز دیگر می دانیم جایگاه حرکت بر روی خط راست کجای این شهر است ، میدانیم چرا مطالعه فیزیک را با آن شروع می کنیم و میدانیم مسیر آینده چگونه خواهد بود . این نگاه را بسط دهید . ( قیاس و استقرا )
موضوع مورد مطالعه دین اسلام با تاکید بر رهبری ائمه ع (دلایل این تاکید بعد اثبات می شود) مهندسی هستی است ، با این تعریف از هستی که ، هستی عبارتست از کل عالم وجود ، شناخت خداوند متعال بعنوان صانع ( طراح و مجری ) و شناخت عالم خلقت بعنوان مصنوع ، فارغ التحصیل این دانشگاه باید در دانایی ( علم ) و توانایی ( قدرت ) همانند خداوند متعال بداند و بتواند ( تعریف کمال ) .
فهرست مطالب
الف ) مقدمه ای در تبیین موضوع مورد مطالعه دین اسلام به رهبری ائمه اطهار ع
ب ) اثبات نقطه شروع مطالعه این موضوع از مبادی
ج ) تعریف واژه های مورد استفاده
د ) تبیین چهار کلمه حکمت
ه ) توضیحی در مورد خدا ( کلمه اول حکمت )
و ) مبادی خلقت ( کلمه دوم حکمت ) :
- حدوث و قدم و نظریات مختلف در اطراف آن
- وجود و عدم و شرحی در اطراف آن
- اثبات تعدد مبادی
- ایجاد لا من شیئ
- تشریح هر کدام از مبادی ( ماده و روح )
- معرفی فرشتگان بعنوان یکی از اصول اولیه هستی و اسباب و ابزار سازندگی خدا
ز ) هندسه خلقت ( کلمه سوم حکمت ) :
+ افاضه روح به ماده و جعل ماهیت :
بررسی آثار افاضه روح و جعل ماهیت
- اضافه ماده به ماده
- هندسه و ساختار موجودات
+ توجیه تغییرات در موجودات مختلف بر اساس اضافه ، افاضه و هندسه :
جمادات
نباتات
حیوانات
ح ) هندسه خلقت انسان :
- تشریح تفاوت انسان با دیگر موجودات
- تشریح ساختار ترکیبی انسان
- تشریح نفس
- اثر و تاثر
- مکانیسم ثبت تاثرات در نفس و تربیت پذیری نفس
- ارتباط نفس با بدن و روح
- اثبات عدم وجود موجود دیگری با این ساختار و قابلیتها بجز انسان ( جن )
ط ) هندسه تربیت انسان :
- تبیین هدف از تربیت ( کلمه چهارم حکمت )
- اثبات بطئی بودن تربیت
- تشریح برنامه خداوند متعال در خلق کردن و به ثمر رساندن
- نفی محدودیت زمان و مکان در دوره های تربیتی
- تشریح انسانهای از قبل به تکامل رسیده
- اثبات انتخاب مربیان هر دوره ، از فارغ التحصیلان دوره های قبلی
- جبر و اختیار در تربیت
- تشریح دو دوره تربیتی دنیا و آخرت ( مقدماتی و پیشرفته )
- نفی استادی انسانهای از قبل به تکامل رسیده و شروع دوره تربیتی دنیا
+ پایه گذاری تربیت دنیوی بر ابتلاء و تشریح آن :
روش آموزشی و تربیتی خدا بر ابتلاء استوار است
نقش حوادث در تربیت
قضا و قدر
مشیت و اراده
عبادات و فرائض و نقش تربیتی آنها
توفیق ( آموزش همراه با پرورش استعدادهای درونی با بالا رفتن شارژ روحی )
000
+ تشریح سیر تکاملی بشریت در زندگی ابتدایی دنیا و مدیریت انسان بر انسان :
سیر تاریخی حرکت انبیاء و تقسیم بندی آن
دلیل وجود معجزات در گذشته
اثبات سیر تکاملی دین و نه تفاوت دین ها
فلسفه قیام وقعود ائمه و نقش تربیتی عاشورا
000
- تکمیل سیر تربیت دنیوی و نیاز به شروع مرحله پیشرفته تربیتی ( آخرت ) با قبول مدیریت و استادی انسانهای کامل
- مرگ و برزخ
- جهش به مرحله پیشرفته تربیتی با حادثه ای بنام قیامت
- اثبات یگانگی قیام امام زمان ع و قیامت
- تشریح و ضعیت انسان در قیامت و مکانیسم احیای مردگان
- کیفر و پاداش یا ثواب و عقاب
- شفاعت
- بهشت و جهنم و تشریح این دو نوع زندگی
- ادامه سیر تکاملی بشریت در آخرت
- نیل به هدف و تشریح خصوصیات و وضع زندگی در مقصد
اثبات نقطه شروع مطالعه موضوع
اکنون سؤال فوق مطرح میشود که برای مطالعه این موضوع ( هستی ) نقطه شروع کجاست ؟ اگر این بحث درست شروع شود و در مسیر درستی نیز همراه با درخواست از خدواند متعال ادامه یابد ، درانتها پازلی را پیش روی ما قرار خواهد داد بسیار واضح و شفاف که تمامی قطعات آن به درستی در کنار هم قرار گرفته و منظره زیبایی را از کل هستی در برابر دیدگان ما قرار میدهند . در این مسیر ، پیچیده ترین مباحث مبتلا به جامعه انسانی درابعاد مختلف به پاسخ میرسند ، و سؤالاتی که مدرنترین مراکز تحقیقاتی دنیا برای پاسخ به آنها شکل گرفته اند جوابی در خور خواهند یافت ( در آینده به نمونه هایی از آنها اشاره خواهد شد) . آینده بشریت را به وضوح نمایان میکند و تمام نگرانی های شما را مرتفع خواهد ساخت .
پس به نقطه شروع فکر کنیم ........
برای پیدا کردن نقطه شروع بهتر این است ببینیم خود خداوند متعال خلقت را چگونه شروع کرده است .
قبل از این لازم است بدانیم چنانچه در اطراف هر موضوعی بتوانیم به چهار سؤال اساسی پاسخ بدهیم می توانیم بگوییم علم ما در مورد آن چیز کامل است . به این چهار سؤال کلمات حکمت یا علتهای چهار گانه هم گفته می شود :
1 – علت فاعلی یا شناخت سازنده
2 – علت مادی یا شناخت مبادی و مصالح اولیه
3 – علت صوری یا شناخت هندسه ساخت
4 – علت غایی یا شناخت هدف سازنده از ساخت
پاسخ به این چهار سوال در باره هر موضوعی همانند استفاده از نقشه یا پرواز بر فراز شهر در مثال یادداشت اول خواهد بود . یعنی به ما در مورد آن موضوع اشراف خواهد داد . بنابراین موضوع مورد مطالعه دین اسلام برهبری ائمه ( مهندس هستی ) را نیز با این نگاه مورد مطالعه قرار میدهیم .
پس با نگاه به چگونگی شروع خلقت و همچنین پاسخ به این چهار سؤال در مورد هستی میتوان به روشنی دریافت که نقطه شروع مطالعه این موضوع چه چیزی خواهد بود .
اگر بپذیریم مطالعه هستی را از همان نقطه ای آغاز کنیم که خدا آغاز کرد ، پاسخ این سوال که ، خداوند متعال خلقت را چگونه آغاز کرد ؟ ، ما را به لحظه شروع خلقت خواهد برد . این سؤال که به مبادی و مصالح اولیه خلقت ( یکی از چهار کلمه حکمت ) اشاره می کند همانا نقطه شروع مطالعه هستی خواهد بود . زمانی بود که خدا تنها بود و هیچ چیز نبود ، و خدا خواست تا خلق کند ، پس خلق کرد ، براستی او چگونه شروع کرد ؟؟؟؟؟؟
تعاریف
قبل از ورود به بحث همانند هر موضوعی لازم است تا واژه ها و مفاهیم مورد استفاده ، از قبل تعریف شود ، تا در برداشت از بار مفهومی یک واژه به اشتراک برسیم در غیر اینصورت یک واژه در اذهان مختلف داری مفاهیمی متفاوت خواهد بود و نهایتا به اهداف متفاوتی نیز منجر می شود .
مهمترین واژه ای که بایستی تعریف شود واژه علم هست ، چرا که همه آن چیزی که تاکنون گفته شده و خواهد شد در میدان تعریف این واژه قرار دارد و اساسا غیر از این چیزی نیست که بخواهیم کسب کنیم .
علم عبارتست از دانستن هر چیز همانگونه که خدا میداند یا بعبارتی دانستن هر چیز همانگونه که هست . مثلا ما بر نام خود علم داریم ، همانگونه میدانیم که خدا میداند ، پس این عبارت که نام من زید است ، علم است ، چرا که بر علم خداوند منطبق است . با این حساب هر انچه ما میدانیم علم نیست بلکه درست بودن ( منطبق بودن بر علم خداوند متعال ) شرط علم بودن دانسته های ماست .
از آنجائیکه در تعریف مفاهیم باید از واژه های تعریف شده استفاده شود ، واژه هایی که در تعریف فوق استفاده شده نیز همگی تعریف شده هستند .
دومین واژه که در مطالب آینده مورد استفاده قرار می گیرد و بایستی به درستی تعریف گردد مفهوم صفات ذاتی و عرضی هست . صفات ذاتی یعنی صفاتی که عین ذات هستند و نفی آنها به نفی ذات منجر می شود ، یعنی وجود ذات بدون وجود آن ممکن نیست . صفات ذاتی همانند علم و قدرت وحیات برای خداوند متعال که نمیتوان وجود خدا را بدون هر یک از این صفات تصور کرد . یا مثلا ابعاد ثلاثه برای ماده که باز هم نمیتوان وجود ماده را بدون ابعاد تصور کرد چرا که ابعاد عین ماده هست و ماده عین ابعاد .
صفات عرضی بر عکس ، ملازم ذات نیستند یعنی ممکن است ذات باشد بدون الزام به وجود آن صفت ، مثلا ما به دلیل مادیت دارای ابعاد هستیم که صفت ذاتی ماست اما الزاما عالم یا ناطق نیستیم ، عالم بودن یا ناطق بودن برای ما صفاتی عرضی هست برای اینکه ممکن است باشیم اما عالم یا ناطق نباشیم اما ممکن نیست باشیم اما دارای ابعاد نباشیم ، همینطور خالق بودن یا رازق بودن و صفاتی از این قبیل برای خداوند متعال چرا که ممکن است خدا باشد ولی خلق نکند چون این صفات در ارتباط با مخلوق معنا پیدا میکند .
پس از این تعاریف ، پیش نیاز دیگری که برای ورود به بحث مبادی آفرینش لازم است توضیحاتی در مورد شناخت خداوند متعال بعنوان صانع و طراح هستی است ( پاسخ به سؤال اول از کلمات چهارگانه حکمت ) .
خدا - کلمه اول حکمت
شناخت ما از خداوند متعال معمولا در این حد است که میگوییم ، خدا هست ، یکی هست و دو تا نیست ، مهربان است و روزی دهنده و توضیحاتی از این قبیل . روی سخن ما در این نوشته ها با کسانی نیست که به انکار خدا میپردازند ، خورشید را می بینند و روز را انکار می کنند ، برای یک سوزن شکسته دهها مهندس قبول دارند ولی برای هستی با این عظمت و پیچیدگی هیچ مهندسی قبول ندارند ، کسانی که برای اثبات خدا دلیل میخواهند و بدیهی ترین اصل دلالت معلول بر علت و مصنوع بر صانع را بر نمی تابند و در حقیقت به انکار خود می پردازند .
همچنین در این نوشته برای شناخت خداوند متعال قصد کاویدن ذات و جنسیت خداوند را نداریم که واضح است فعلا از درک آن عاجز و نهی قهری شده ایم تا با کمک خودش استعداد آنرا کسب کنیم ، بلکه میخواهیم کمی در علم و قدرت این ذات لایتناهی غوص کنیم که او چه موجودیتی است ؟ وجودی آنچنان محیط و مسلط که میلیونها میلیون کار همزمان ذره ای در این ذات لایتناهی تغییر و حرکت بوجود نمی آورد ، پیچیده ترین موجودی را فرض کنید که با سرعتی میلیونها برابر سرعت نور در حرکت است و در همین حال خداوند متعال در حال ساختن پیچیده ترین عضو بدن اوست ، آیا او با حرکتش ذره ای در کار خدا تعلل بوجود می آورد ؟ ذاتی که الله نام گرفته و علم ، قدرت و حیات صفات ذاتی آن ، الله از این جهت که این ذات به خودی خود در انسان کامل وله و شیدایی بوجود می آورد ، علم کل هستی است و تنها منشاء علم ، وجودی احدی الذات است ، نه اینکه واحد عددی یا مبدئی باشد ( لم یلد و لم یولد ) ، نه مخلوقات از وجود او بیرون می آیند و نه خود از وجود دیگری بیرون آمده است ، مبدع است نه مبداء ، آفریننده و خالق است نه منشاء صدور مخلوقات .
در ظاهر و باطن موجودات هست بدون این که کسی یا چیزی با او تماس و برخورد ذاتی داشته باشد یا او با کسی و چیزی تماس ذاتی داشته باشد مانند نور و روشنائی درآینه ها که داخل یکدیگر هستند ولی به یکدیگر اتّصال و ارتباط ندارند ، خداوند , یک حقیقت مجرد بدون عوارض ظاهری و باطنی ، مانند مخاوقات عالم از اشیاء مختلف و اجزای متفاوت ترکیب نشده مانند تن مخلوقات نیست که از مواد مختلف و رنگ و روشنائی ترکیب شده باشد یا مانند ما انسانها و مخلوقات دیگر که دارای شکل مخصوصی هستند قابل اشاره و شماره اند در زمان معیّن و مکان معین خلق شده اند , فوق زمان و مکان است , به زمانها از ازل تا به ابد و به مکان ها تا بینهایت احاطه دارد , محیط به تمام موجودات است و کسی بر او احاطه پیدا نمی کند , اشتغال به کاری او را از کار دیگر باز نمی دارد اگر میلیارد ها انسان در آن واحد با او حرف بزنند و هر کدام از آنها خواهش معینی داشته باشند مثل این است که یک نفر با او حرف می زند و یک خواهش بیشتر ندارد ، چنان است که خود را تعریف میکند و میگوید : « لا یَشْغَلَهُ شَأنٌ عَنْ شَأنِِ » ، با حواس پنجگانه انسان قابل تماس نیست , نه چشم ها او را می بیند و نه گوش ها صدای او را می شنود , نه دست ها او را لمس میکند , نه شیرینی و ترشی دارد که ذائقه انسان او را بچشد و نه مانند عطرها ، بوی خوش دارد که انسان استشمام کند , جنسیتی فوق عقول و افکار است , همین قدر انسان ها به دلیل مخلوقات وآثاری که به وجود آورده می دانند که هست زیرا هر مصنوعی بر صانع دلالت می کند و هر مخلوقی خالق خود را معرفی می کند وهر ساختمانی بانی خود را به نمایش می گذارد ، با دلیل عقلی از همه چیز واضح تر و آشکارتر است امّا در جستجو ، از همه چیز پنهان تر و مخفی تر , در ظاهر و باطن خلایق نمونه ذاتی و مانندی ندارد , چنان است که میگوید : « لَیْسَ کَمِثْلِه شئ » وظیفه ی ما در برابر خدا همین است که همه جا او را حاضر و ناظر بدانیم ، تسلیم او باشیم تا خود را به ما بشناساند ، از دستوراتی که به وسیله ی پیغمبران داده است اطاعت کنیم , وعده داده است که به ما انسان ها حیات ابدی در زندگی بهشتی مرحمت کند , اگر انسانها از ازل تا به ابد او را تعریف کنند باز هم ذرّه ای عظمت او را درک نمی کنند , این است خدای واحد متعال , خالق همه ی موجودات .
مبادی آفرینش - کلمه دوم حکمت
تا اینجا مشخص شد دلیل شروع مطالعه هستی از مبادی چیست ، همچنین تعاریف و پیش نیازهای این شروع نیز بطور مختصر توضیح داده شد . بنابراین بحث خود را در لحظه شروع خلقت متمرکز کرده و به پاسخ دومین پرسش از کلمات چهارگانه حکمت می پردازیم .
واقعا این یک سؤال اساسی است که خداوند تنها بود ، خواست خلق کند ، چگونه شروع کرد ؟ بسیاری خلقت را اثر ذاتی خدا میدانند و خلقت را نیز مانند خداوند متعال ازلی میدانند ، ممکن نمیدانند که خدا باشد ولی مخلوقی نباشد . پس خدا هیچوقت تنها نبوده است چرا که اثر ذاتی هیچوقت ذات خود را رها نمی کند ، اما واقعیت این است که اگر اینطور باشد ادعای خالق بودن برای خدا ادعایی غیر علمی است چرا که هیچ ذاتی خالق اثر ذاتی خود نیست ، یعنی خداوند متعال را بعنوان وجودی مستقل و صاحب اراده و صانع نمی شناسند ، بلکه خلقت را اثر ذاتی و خارج از اراده خداوند میدانند ، در این صورت خالق و مخلوق هم ردیف هم قرار گرفته و هیچ برتری بین آنها قابل وقوع نیست یعنی اساسا لفظ خالق و مخلوق بی معنا خواهد بود .
این نظر که تنها نظریه ای است که به این بحث میپردازد به وحدت وجود معروف است ، پیروان این عقیده خدا را مبدء اولیه صدور خلایق میدانند ، به فلاسفه پیرو این نظریه که تقریبا تمامی آنها را در بر می گیرد وحدت وجودی میگویند . اینها خلقت را وجودی مستقل نمیدانند بلکه برای وجود یک حقیقت بیشتر قائل نیستند که آنهم خداوند متعال است ، مخلوقات را اشکال مختلف آن وجود میدانند ، طبیعیون هم همانند وحدت وجودی ها برای هستی یک وجود بیشتر قائل نیستند با این تفاوت که آن وجود را ماده میدانند .
نظریه وحدت وجود نسبت مخلوقات به خدا را مانند نسبت قطرات باران به دریا یا خشت به گل میداند که فقط شکل گرفته اند والا چیزی جز همان وجود اولیه نیستند ، همه آنها آب هستند ولی در اشکال مختلف ، یا همه خشتها چیزی جز گل نیستند ، فقط شکل گرفته اند ، همانطور که قطرات از وجود دریا بیرون آمده اند ، مخلوقات هم مستقل از وجود خدا نیستند ، جز عرض چیزی نیستند که اگر این اشکال و اعراض به هم بریزد دوباره به همان اصل اولیه که خداوند است بر می گردند ، آیه انا لله و انا الیه راجعون را هم دلیل اثبات این نظریه عنوان میکنند .
به نظر شما این سخن وحدت وجودی ها در مورد کیفیت خلقت میتواند درست باشد ؟ یادتان باشد که بزرگان فلسفه اسلامی پیرو این نظریه هستند . لطفا کمی فکر کنید .
واقعیت اینست که چنانچه به سؤالات در مورد ابتدای خلقت پاسخی منطقی داده نشود و مبادی آفرینش به درستی شناخته نشوند ، مفاهیم بعدی قابل اثبات نخواهند بود . مباحثی مانند کیفیت و هندسه خلقت ، خلقت انسان ، تربیت انسان ، نبوت و امامت ، کیفیت زندگی ، قیام و حکومت امام زمان ع و قیامت ، بهشت و جهنم ، دنیا و اخرت و همه و همه اینها بر پایه شناخت و تعریف درست مبادی خلقت استوار است ، بنابراین پله اول باید به درستی چیده شود تا مطالب بعدی نیز به درستی بر آن استوار شوند و ارتباطی منطقی بین آنها برقرار گردد .
به همین علت قبول یا رد نظریه وحدت وجود اهمیت زیادی دارد ، اگر این نظریه را بپذیریم که نسبت مخلوقات به خداوند متعال همانند قطرات باران به دریاست که در نهایت به دریا بر می گردند ، آیا دریا میتواند ادعای خالق بودن قطرات باران را داشته باشد ؟ آیا ذات خداوند متعال مانند دریا قابل شکل گرفتن در حالات و اشکال مختلف هست ؟ اگر بپذیریم مخلوقات و ما انسانها فقط تغییر شکل یافته آن ذات هستیم ، هر کدام نبایستی خصوصیات ذاتی آن ذات را به همراه داشته باشیم ؟ آیا نباید از علم و قدرت و حیات آن ذات در وجود ما هم باشد ؟ گفتیم که صفات ذاتی عین ذات هستند و هیچوقت ذات خود را رها نمی کنند . و اساسا اگر خداوند متعال برای آفرینش مخلوقات از وجود خود بهره گرفته است ، آیا ادعای خالق بودن ادعای درستی است ؟ وانگهی اگر ما موجودات مستقلی نباشیم مباحثی مانند قیامت و کیفر و ثواب و بهشت و جهنم معنایی خواهد داشت ؟ آیا وجود خداوند متعال یک وجود انفصالی است که بتواند در اشکال مختلف تجلی کند یا به قولی هر لحظه به رنگی بت عیار درآید ؟ بنابراین آیاتی مانند انا لله و انا الیه راجعون یا نفخت فیه من روحی را نمی توان دلیلی بر تجلی ذات خدا در مخلوقات دانست ، واقعیت اینست که عالم خلقت مصنوع و خدا صانع است ، عالم خلقت با ذات خداوند متعال تفاوت ماهیتی و جنسیتی دارد دو وجود کاملا متباین هستند که ذره ای با هم تشابه ذاتی ندارند ، چگونه ممکن است یک وجود باشند در حالات و اعراض مختلف ؟ آیا چون نمیتوانیم چیزی بیابیم که در ابتدای خلقت بعنوان مبادی آفرینش مطرح شود باید از وجود آن ذات لایتناهی بهره بگیریم ؟
با این توضیحات مشخص می شود که نظریه وحدت وجود دارای ابهامات اساسی است و قادر به پاسخگویی در مورد آفرینش و پیامدهای آن نیست ، در این عقیده خدا به جایگاه شخصیتی فاقد اراده برای خلق کردن که فقط جلوه کرده نه اینکه مهندسی و خلق کرده سقوط می کند . پس چاره چیست ؟ واقعا در ابتدای خلقت و در بدو آفرینش چه اتفاقی افتاده است ؟ مبداء یا مبادی آفرینش چه چیزی میتواند باشد ؟ فکر میکنم ارزش فکر کردن داشته باشد .
اگر پذیرفته باشیم که مبادی آفرینش و آفرینش مبتنی بر آن مبادی ، جنسیتی غیر از خداوند متعال داشته و بعنوان مخلوق و مصنوع موجودیتی جدای از آن وجود ازلی و ابدی دارند ( که بدیهی است مخلوق از جنس خالق نیست ) ، سؤالی که پیش می آید این است که اصول اولیه خلقت چه چیزی است ، در ابتدا یک اصل بوده یا اصول متعدد ؟ آن اصل یا اصول چه جنسیتی دارند ؟ چگونه خلق شده اند ؟ و سؤالاتی از این قبیل .
برای پاسخ به این سؤالات خوشبختانه عالم خلقت در اختیار ماست ، همانطور که مواد اولیه تمام صنایع انسانی از طبیعت تامین می شود و ما برای ساخت محصولات خود از آن بهره میگیریم ، عالم خلقت که به این شکل در اختیار ماست نیز داری مبادی و مصالح اولیه ای است ، اولین موضوعی که در ارتباط با مبادی مطرح است تعدد آنهاست که به دلایل زیراثبات می شود :
1 - با توجه به اینکه عالم خلقت سراسر تغییر است و تنوع آیا تغییر در یک اصل بدون دخالت اصل دیگر ممکن است یا خیر ؟ یک تغییر ساده مانند آب شدن یخ را در نظر بگیرید ، آیا ممکن است یخ بدون دخالت یک اصل دیگر بنام حرارت به آب تبدیل شود ؟ و یا بر عکس آب بدون دخالت همان اصل یخ بزند ؟ هر تغییری یک عامل تغییر دهنده هم لازم دارد . چگونه ممکن است یک اصل ، بخودی خود سبب این همه تغییر و تنوع در هستی باشد ؟
2 - اگر یک اصل باشد ، آن اصل اولیه در ذات خود دارای خواص مشخصی خواهد بود ، مثلا آن اصل اولیه در ذات خود موت هست یا حیات ؟ اگر حیات است پس موت از کجا می آید و اگر موت است پس حیات از کجا می آید ؟ گفتیم که خواص ذاتی هیچوقت ذات را رها نمیکنند ، مثلا اگر آن اصل اولیه در ذات خود حرکت است سکون پیدا نمی شود و اگر سکون است حرکت پیدا نمی شود ، با اینکه عالم خلقت سراسر موت و حیات ، حرکت و سکون و رنگ و بیرنگی است ، این استدلال را امام باقر ع در پاسخ به سؤالی در مورد اصول اولیه هستی و برای اثبات تعدد مبادی آفرینش بیان کرده است .
3 – آیا یک حقیقت به تنهایی صاحب اثر و خاصیتی خواهد بود ؟ حتی اگر آن حقیقت خداوند متعال باشد نیز به تنهایی داری اثر و خاصیتی نخواهد بود ، تمام خاصیت ها و آثار در ارتباط با حقیتی غیر از خود نمایش پیدا می کند ، عالم خلقت تمام آثار خود را مدیون ترکیب هست ، بدون این ترکیب هیچ چیز اثر و خاصیتی نخواهد داشت ، بنابراین عالم خلقت ( که در حقیقت عالم ترکیب است و ترکیب هم با یک اصل ممکن نیست ) خودبخود می گوید که اصول اولیه ساخت من متعددند و حداقل دو اصل لازم است تا بتوان با ترکیب آنها این همه تغییر ناشی از آن ترکیب را بوجود آورد .
جهت یادآوری روند بحث و برای شناخت موقعیت خودمان در این مسیر ، لازم است بیان کنیم که پس از شناخت مبادی آفرینش که فعلا تعدد آنها اثبات گردید ، گام بعدی بررسی هر یک از مبادی و سپس چگونگی و کیفیت ترکیب مبادی یعنی شناخت هندسه خلقت خواهد بود و سپس بر پایه آن به هندسه خلقت انسان می پردازیم ، و همینطور بر پایه شناخت کیفیت خلقت انسان ، تربیت مبتنی بر این خلقت را توضیح دهیم که بر پایه کدام نقشه تربیتی است که خداوند متعال به هدف خود از این آفرینش خواهد رسید ؟ تمام مباحثی که امروزه مطرح شده و مبتلا به ماست در گستره این هندسه تربیتی قابل طرح خواهد بود ، مفاهیمی همانند ایمان و تقوی ، دین و عقیده ، دنیا و آخرت ، نبوت و امامت و معاد ، کیفیت زندگی ، قیام و حکومت امام زمان ع ، قیامت ، بهشت و جهنم و همه و همه مباحثی هستند که در دایره هندسه تربیتی خدا در ارتباط با انسان معنی پیدا می کنند و می بینید که این مفاهیم بدون شناخت همین پیش نیازهایی که به آن پرداخته ایم به درستی قابل توضیح نخواهند بود . امیدوارم این بحث را تا حصول به نتیجه دنبال نمایید و انشاءالله دین اعتقادی شما به دینی علمی تبدیل شود .
اگر پذیرفته باشید که اصول اولیه خلقت بایستی حداقل دو اصل باشند ، گام بعدی اثبات و توضیح هر کدام از این دو اصل می باشد .
اگر فکر کنیم راه یافتن و رسوخ در این علوم بدیع و بی سابقه و درک آنها تنها با بهره گرفتن از آموزشهای فرد به فرد و بدون توجه و درخواست از خود خداوند متعال ممکن است البته اشتباه خواهد بود ، ما هیچوقت خدا را بعنوان یک شخص در زندگی نپذیرفته ایم ، همیشه از دیدگاه شیئ به او نگاه کرده ایم ، در حالی که خداوند شخص است نه شیئ ، صاحب اثر و خاصیت است نه بی اثر و خاصیت ، ما در زندگی نگاهمان به اشیاء و اشخاص کاملا متفاوت است ، هیچوقت برای اشیاء ارزش و احترام شخص را قائل نمی شویم ، اشیاء را همیشه به خدمت می گیریم بدون اینکه برایشان حقوقی در نظر بگیریم اما برای اشخاص احترام و حقوق قائلیم حتی اگر فرزندی خردسال باشند ، حال نگاه ما به خداوند متعال چگونه است ؟ آیا به او بعنوان شخص نگاه می کنیم یا شیئ ؟ البته خداوند متعال شخص است ، صاحب اثر و خاصیت ، که می تواند معلم ما باشد ، ما نیز می توانیم شاگرد مکتب او باشیم ، مکتب او تنها مکتب آموزشی همراه با پرورش است هیچ معلمی نیست که بتواند همراه با آموزش به شاگردانش پرورش هم اعطا کند ، پرورش فقط مخصوص مکتب خداست ، اوست که می تواند استعدادهای درونی ما را رشد دهد و همزمان آموزشمان دهد ، هی رشد می دهد و هی می فهماند ، پس باید جدی خواست و پیگیر هم بود تا درهای علم خویش را به روی ما باز کند .
با این نگاه به طبیعت بر می گردیم ، بدیهی است که عالم خلقت ساخته شده از مبادی و مصالح اولیه خود است ، پس اگر طبیعت مهندسی معکوس ( اوراق ) شده و به اجزائش تبدیل شود باید به مبادی برسیم . از آنجائیکه ما در طبیعت همه جا با ترکیب این دو اصل سر و کار داریم ، این اصول را به تنهایی در اختیار نداریم ، چرا که آن اصول به تنهایی صاحب اثری نیستند تا بتوانیم از روی آثار به کشف آنها مبادرت کنیم ، اما می بینیم که مواد طبیعت در عین انفصال ، متصلند و یک رشته اتصالی آنها را کنار هم نگه داشته که از جنس خودشان نیست ، کرات در عین انفصال یکدیگر را نگه داشته اند ، مولکولها و اتم های مواد در عین انفصال به هم مربوطند و این اتصال در عین انفصال همه جا به چشم می خورد . اجرام اطراف خود دارای میدانهای جاذبه هستند که از جنس خودشان نیست ، میدانهای الکتریکی و مغناطیسی اطراف مواد هم همینطور ، بارهای الکتریکی ذرات بنیادی نیز از جنس خودشان نیستند ، همه اینها ما را به وجود اصلی به جز ماده در طبیعت راهنمایی می کند .
الحمد لله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات والنور - این آیه مربوط به ابتدای خلقت و اشاره به مبادی آفرینش است ، خداوند در این آیه آفرینش آسمانها و زمین را به کلمه خلق و ایجاد اصول اولیه هستی را با کلمه جعل تعریف می کند ، ائمه ع همه جا در توضیح این آیه و در تعریف اصول خلقت ما را به دو اصل هدایت کرده اند ، از آنجایی که اصول اولیه بدون سابقه ایجاد شده ، خداوند متعال کلمه جعل را که به همین موضوع اشاره می کند بکار برده و برای آفرینش آسمانها و زمین که خود از آن اصول اولیه درست شده اند از کلمه خلق استفاده کرده است . جعل به معنای تغییر ذوات و خلق به معنای تغییرات صوری است ، جعل استفاده شده در این آیه ، مرکب نیست که مثلا بگوید جعل المیت حیا ، بلکه بسیط است که به آفرینش بدون سابقه اشاره می کند ،. یعنی در ابتدای خلقت خداوند متعال بدون هر سابقه ای دو اصل را بعنوان مبادی و مصالح اولیه هستی آفریده است ،. به همین دلیل است خداوند متعال گاهی خود را بعنوان بدیع نیز نام گذاری می کند .
با این حساب دو اصل ظلمت و نور در ابتدای خلقت بعنوان مبادی و مصالح اولیه آفرینش اثبات می شود ، در مباحث بعدی از این دو اصل با الفاظ ماده و روح نام می بریم .
ماده در وضعیت ابتدایی خود جز ابعاد ثلاثه چیز دیگری نیست ، بنابراین تنها صفت ذاتی ماده در حالت خلوص وابتدایی داشتن ابعاد است که بر پایه این صفت ذاتی محدود و منفصل خواهد بود ، ماده در این وضعیت حدی برابر حجم خود دارد به این معنی که تجزیه آن با انهدام آن همراه خواهد بود ، در این وضعیت ابتدایی ، ماده هیچ اثر و خاصیتی ندارد ، بنابراین حتی توانایی دفع و جذب یکدیگر و کنار هم قرار گرفتن را ندارند . پس ماده خالص یک حقیقت محدود و انفصالی است بدون هر گونه خاصیت و اثر ذاتی . به همین علت نیز در ایه جعل الظلمات و النور به لفظ ظلمت نامیده شده و لفظ جمع برای آن و بکار گیری مفرد برای نور نیز به دلیل انفصالی بودن ماده و اتصالی بودن نور است که قابل جمع بستن نیست . کسانی که ظلمت را به تاریکی ترجمه می کنند باید دقت کنند که تاریکی به معنای عدم نور ، نیازی به جعل ندارد و اساسا عدم خالق نمی خواهد چون چیزی نیست که بخواهیم از جاعل یا خالق آن سؤال کنیم .
نور یا روح برعکس ماده یک حقیقت مجرد ، متصل و لایتناهی است ( لطفا به این واژه ها دقت کنید ) ، روح نیز به تنهایی دارای هیچ اثر و خاصیتی نیست ، تنها صفت ذاتی آن مجرد بودن است که بر پایه این صفت ، اتصالی و لایتناهی نیز خواهد بود . بنابراین یک اصل مادی ، محدود و منفصل در کنار یک اصل مجرد ، لایتناهی و متصل ارکان آفرینش را تشکیل میدهند .
ما در طبیعت همه جا با ترکیب این دو اصل سروکار داریم چرا که این دو به تنهایی خاصیت و اثری ندارند که بر اساس آن قابل کشف و دخل و تصرف باشند ، مثلا نور خورشید در فضای منظومه شمسی پراکنده است اما فقط در برخورد با کرات ، صاحب اثر شده و دیده می شود ، یا مثلا با اینکه فاصله بین خورشید و ماه ملاء از نور خورشید است اما در این فاصله اثری از آن دیده نمی شود ولی در برخورد با چهره ماه ، هم خود و هم ماه را به نمایش میگذارد .
اتصالی بودن روح به این معناست که روح همانند ماده ، قابل تفکیک به اجزاء قابل اشاره و شماره نیست ، همانطور که می توانیم به مواد عالم اشاره کنیم و آنها را از هم تفکیک کنیم نمی توانیم برای روح هم این تفکیک را قائل شویم و مثلا بگوییم روح من ، روح تو یا روح فلانی و غیره ، بر همین اساس فرشتگان هم که همین اصل دوم آفرینش هستند قابل اشاره و شماره نیستند که مثلا بگوییم فلانی جبرائیل است یا میکائیل و غیره ، چون یک اصل مجرد و اتصالی به اجزاء قابل تقسیم نیست که بتوانیم به اجزاء مختلفش اسامی مختلف بدهیم ( در یادداشتهای بعدی بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت ) .
پس آنچه باعث بروز این همه آثار و برکات در عالم خلقت شده است آثار حاصل از ترکیب این دو اصل می باشد که در موضوع هندسه خلقت مفصل تر به آن می پردازیم . این نگرش به مبادی آفرینش سبب تغییرات شگرفی در جهان بینی ما خواهد شد ، همچنین باعث حل بیشتر مشکلات و بن بستهای سر راه علوم خواهد شد .
جهت یادآوری روند بحث دوباره آنرا مرور می کنیم : مبادی آفرینش( علت مادی )- هندسه آفرینش ، هندسه آفرینش انسان ، هندسه تربیت انسان ( علت صوری ) – هدف ( علت غایی )
هندسه آفرینش – کلمه سوم حکمت
از اینجا به بعد بحث ما در مورد هندسه خلقت شروع می شود ، موضوع این بحث در مورد چگونگی ترکیب مبادی آفرینش و ساختار خلقت می باشد ، در این بحث اثبات خواهد شد که چگونه آفرینش ، بر مبنای ترکیب مبادی و ظهور آثار حاصل از این ترکیب شکل گرفته است و این ترکیب چگونه توانسته است سبب این همه تنوع در مخلوقات شود ؟
گفتیم که مبادی بصورت اولیه و قبل از ترکیب دارای هیچ اثری نیستند ، بنابراین اولین قدم برای ساخت ، ترکیب این دو در ابتدایی ترین حالت است ، بگونه ای که ذرات ماده توانایی جذب یکدیگر را پیدا کرده و بتوانند حجمها و شکلهای مختلف را تشکیل دهند ، ماده در این وضعیت دارای روح استمساک می شود یعنی ذرات مواد می توانند به هم متمسک شوند ، این کمترین شارژی است که ماده با تعلق روح پیدا می کند ، لازم به توضیح است که ترکیب روح با ماده از نوع ترکیب مواد با یکدیگر نیست بلکه از نوع تعلق است یعنی ورود و خروج روح به ماده صورت نمی گیرد چون گفتیم روح یک اصل مجرد ، متصل و لا یتناهی است ، و به همین دلیل نیز قابلیت حرکت و رفت و آمد ندارد ، تمام فضا را پر کرده است ، پس ترکیب آن با ماده یعنی تعلق آن با ماده و از بین رفتن ترکیب نیز یعنی از بین رفتن تعلق نه اینکه ورود و خروجی صورت بگیرد ، ماده با این تعلق حیات و حرکت پیدا می کند ، رنگ و رونق می گیرد ، دافعه و جاذبه پیدا می کند و تمام آثاری که در طبیعت مشاهده می کنید نتیجه این ترکیب هست . میزان این تعلق قابلیت کم و زیاد شدن و تقسیم به مراتب دارد ، باز همانطور که گفتیم روح بر خلاف ماده که انفصالی و قابل تبدیل به اجزاء هست ، یک حقیقت اتصالی و قابل تقسیم به مراتب هست ، یعنی میزان تعلق و بالطبع شارژ حاصل از این تعلق قابل تغییر است .
پس برای شروع سازندگی لازم است ابتدا ماده کمترین شارژ را بوسیله تعلق روح بدست آورد تا بواسطه این تعلق توانایی جذب و توسعه پیدا کند ، حیات و حرکت ثمره این تعلق و موت و سکون حاصل از بین رفتن این تعلق است ، با این روح استمساک مواد میتوانند با ترتیبی خاص کنار یکدیگر قرار بگیرند ، از اینجا به بعد است که هندسه و طرح مصنوع مطرح خواهد شد یعنی اینکه اجزاء ماده با چه ترتیب و بر اساس چه نقشه ای کنار یکدیگر قرار بگیرند تا کارکرد مورد نظر را فراهم کنند ، یکی الکترون شود و دیگری پروتون یا نوترون یا ذرات دیگر .
پس مشخص می شود که بوسیله افاضه روح به ماده و اضافه ماده به ماده و همچنین طرحی که بر اساس آن مواد کنار یکدیگر قرار می گیرند می توان سبب تنوع بی نهایتی از مخلوقات شد .
با این حساب پس از شارژ ابتدایی ماده و ایجاد کیفیتهایی همانند حیات ، حرکت ، رنگ ، جاذبه و غیره در ماده که همگی اثر حاصل از ترکیب هستند ، افاضه ، اضافه و هندسه سه محور تغییر و تنوع در مخلوقات خواهند بود . هندسه و طرح هر مصنوع معلوم خواهد کرد که با افاضه روح چه کارکردی خواهد داشت . مثلا برق که یک حقیقت واحد است چگونه در هر مصنوعی کارکرد متفاوتی دارد ؟ با این که یک چیز است اما در لامپ ، روشنایی ، در پنکه ، حرکت ، در تلویزیون ، تصویر ، در رادیو ، صوت و همینطور در هر ساخته ای متناسب با هندسه آن عکس العمل خواهد داشت ، یعنی اصل روح و ماده سر جای خودشان هستند و در هر کدام از ساخته های فوق یکسان دیده می شوند ولی چیزی که سبب این تغییر شده است هندسه ساخت هر کدام از این مصنوعات است . آن چیزی که مس را مس و آهن را آهن کرده است تفاوت در مادیت یا روح تعلق گرفته به آنها نیست بلکه ساختار و هندسه آن دو است ، والا در اصل روح و ماده تفاوتی ندارند ، تغییر و تنوع در جمادات به هندسه آنها مربوط می شود .
با اضافه کردن مواد به همدیگر بر اساس طرحی مشخص هندسه های مختلف شکل میگیرند اما آیا این به تنهایی می تواند سبب این همه تنوع در مخلوقات باشد ؟ حرکت از جمادات به نباتات هم میتواند تنها با تغییر در هندسه صورت بگیرد ؟ و همینطور حرکت از نباتات به حیوانات ؟ نباتات تفاوت ماهوی دارند با جماداتی که فقط دارای روح استمساک بوده و شارژی ابتدایی دارند ، در ساخت نباتات از جمادات یک تغییر ماهیت صورت می گیرد ، آب و خاکی که به برگ گل یا میوه شیرین تبدیل می شود یک جعل ماهیت را پذیرفته است که بر اساس آن بر خلاف جمادات رشد میکند ، ترمیم می شود و چندین خاصیت دیگر ورای خواص جمادات پیدا می کند . این تغییرات ، تنها ناشی از تغییر در هندسه نیست ، بلکه متاثر از افاضه هست ، والا بین یک گل یا میوه مصنوعی با طبیعی تفاوتی وجود نخواهد داشت . در تبدیل جماد به نبات همزمان شارژ روحی ماده افزایش پیدا می کند ( افاضه ) و مرتبه تعلق روح در یک گیاه بیشتر از جماد می شود ، یک سلول گیاهی هر چند مجموعه ای از عناصر جمادی است اما آن هندسه خاص قابلیت تعلق بیشتر روح را پیدا کرده و ماهیتش تغییر کرده است . نباتات پس از به هم خوردن این هندسه ( مرگ گیاه ) دوباره ماهیت آلی خود را رها کرده و با از دست دادن قابلیت تعلق روح نباتی به ماهیت استقلالی ( جمادی ) خود بر می گردند .
به هم خوردن هندسه قابلیت مصنوع را در تعلق روح از بین می برد ، موت ، حاصل این نفی تعلق است ، والا گفتیم روح جایی نمی رود و ورود و خروجی ندارد بلکه پابرجا هست فقط مصنوع دیگر قابلیت تعلق ندارد . وقتی یک لامپ می سوزد ( هندسه به هم می خورد ) برق سرجایش هست ، لامپ دیگر توانایی پذیرش برق را ندارد ، همینطور وقتی انسانی ، حیوانی یا گیاهی می میرد این مرگ و موت نتیجه به هم خوردن هندسه است نه اینکه روح خارج شده و جای دیگری رفته است ، روح هست فقط ساختار تخریب شده بدن دیگر قابلیت و توانایی تعلق روح را ندارد ، پس حیات حاصل این تعلق و ترکیب و موت حاصل از بین رفتن این ترکیب است . موت همیشه حاصل تخریب هندسه مصنوع نیست ، این موضوع را در بحث خلقت انسان توضیح خواهیم داد .
با این توضیحات ، خداوند متعال پس از جعل ماده و روح بعنوان مبادی آفرینش و سپس شارژ ابتدایی آنها ( جعل ماهیت ) ، هندسه خلقت را بر اساس اضافه ماده به ماده بر اساس طرحی مشخص و همچنین افاضه بیشتر روح به ماده بنیاد کرده است ، تفاوت ماهیتی که از جمادات به نباتات و همچنین ، نباتات به حیوانات مشاهده می کنیم نتیجه این توسعه بر اساس اضافه و افاضه می باشد . تمام مخلوقات در عالم هستی با این طرح تنوع یافته اند ، ورود به جزئیات در حوصله این بحث نیست .
تا اینجا اگر پذیرفته باشیم خداوند متعال با جعل بدون سابقه ( ایجاد لا من شیئ ) مبادی آفرینش یعنی نور و ماده که هر کدام به تنهایی و در ذات خود دارای هیچ اثر و خاصیتی نبوده و در ترکیب ، صاحب آثار متعدد ( حیات و حرکت و رنگ و جاذبه و دافعه و غیره ) می شوند و سپس با ترکیب این دو ( تعلق نور به ماده ) و از مسیر اضافه ماده به ماده بر اساس طرحی مشخص ( هندسه خلقت و مخلوقات ) و افاضه روح به ماده ( جعل ماهیت ) سنگ بنای هستی را گذاشته و به آن این همه تنوع بخشیده و این همه تغییرات بوجود آورده است ، قدم بعدی بحث ، در مورد هندسه خلقت انسان خواهد بود .
هندسه خلقت انسان
واضح است تنها موجودی که می تواند هدف خداوند متعال را از خلقت برآورده کند انسان است ، وقتی خطاب به حضرت رسول ص می فرماید : من همه اشیاء را برای تو و تو را برای خودم خلق کردم و جای دیگری میفرماید : من گنجی مخفی بودم که دوست داشتم شناخته شوم پس خلق کردم تا شناخته شوم همه و همه بیانگر همین موضوع است که انسان گل سر سبد خلقت و تنها موجودی است که می تواند طرف حساب خداوند متعال قرار گرفته و شاگرد این دانشگاه شود ، در این مکتب درس بخواند ، فارغ التحصیل شود و علم و قدرت خداوند را تحویل بگیرد ، یعنی مانند او بداند و مانند او بتواند ( کمال ) ، بقیه موجودات همه در خدمت و مالکیت انسان قرار دارند تا او از آنها برای نیل به هدف سود برد ، عالم خلقت تجهیزات انسان هست ، همانطور که شما وقتی می خواهید برای کسی زندگی تشکیل دهید ابتدا تجهیزات زندگی او را مهیا می کنید و سپس او را وارد زندگی می کنید ، خداوند متعال هم ابتدا هستی را بعنوان تجهیزات زندگی انسان مجهز کرده و سپس انسان را وارد این زندگی کرده است ، برای همین است که انسان هم اجازه دخل و تصرف در همه این موجودات را به خود می دهد .
با این توضیحات سؤال اینجاست که مگر انسان چه چیزی فراتر از بقیه موجودات دارد که هدف هستی در او متمرکز شده است ؟ چه جهشی در طراحی صورت گرفته است که این قابلیت عجیب و عظیم را دارا شده است ؟ مگر نه اینست که او نیز مانند سایر مخلوقات ترکیبی است از مبادی آفرینش ( روح و ماده ) و از مسیر افاضه و اضافه مهندسی شده است ؟ چه چیزی اضافه تر دارد که به او توانایی دریافت علم ، و حرکت در مسیر هدف را داده است ؟ اگر عاملی غیر از ماده و نور هست چرا در مبادی آفرینش اشاره ای به آن نشده است ؟ و اگر نیست این جهش عجیب ناشی از چیست ؟ واقعا بین انسان و حیوان تفاوت حیرت آوری وجود دارد ، حیوانات در طول میلیونها سال قادر به کمترین تغییری در کیفیت زندگی خود نیستند ، اما انسان صاحب اراده و اختیار و عقل و شعور این همه تغییرات را باعث شده است ، همه اینها ناشی از قدرت دریافت علم از وجود خداوند متعال است که به انسان داده شده اما این توانایی از کجاست ؟ چگونه است ؟ این خاصیت تربیت پذیری که می تواند او را از اعلی علیین تا اسفل السافلین نوسان دهد ناشی از چیست ؟ اینها سؤالات اساسی است که در بحث مربوط به هندسه خلقت انسان بایستی به آنها پاسخ داده شود . و به نظر میرسد آنقدر مهم هستند که ارزش فکر کردن را داشته باشند .
گفتیم خداوند متعال با جعل مبادی و ترکیب آنها سنگ بنای هستی را گذاشت و سپس با راهکار اضافه ماده به ماده بر اساس هندسه ای خاص و همچنین افاضه روح به ماده ، خلقت را بنا نهاد ، موجودات مختلف خلق نمود و هستی را برای انسان مجهز نمود و سپس انسان را در زندگی قرار داد و گفتیم که در انسان یک جهش بزرگ صورت گرفته و آن ، قابلیت برآورده کردن هدف خلقت توسط اوست که بر پایه تربیت پذیری و دریافت علم از خداوند متعال توسط انسان صورت می گیرد . اما این جهش نتیجه چیست ؟ انسان هم مانند هر ساخته دیگر ، ترکیبی از ماده و روح هست بر اساس هندسه ای مشخص که هر چند داری بدنی پیچیده هست ( طرحی پیچیده دارد ) اما این پیچیدگی نمی تواند دلیل این جهش باشد چرا که هستند مخلوقاتی که در برخی جهات و کارکردها از انسان پیچیده تر و یا تواناتر هستند ، مانند توانایی های بیشتر در کارکرد برخی ارگانها در سایر حیوانات ، بنابراین این قابلیت عجیب در انسان را نمی توان به بدن و هندسه آن نسبت داد هر چند که طراحی آن در راستای برآورده شدن این هدف قرار گرفته است .
روح نیز گفتیم که ماهیتی متفاوت از آن چیزی که به جمادات یا نباتات و یا حیوانات تعلق گرفته است ندارد فقط از نظر مرتبه روحی در رتبه بالاتری قرار گرفته و الا در ماهیت روح تفاوتی وجود ندارد . همچنین روح استقلال ندارد که بتوان با نسبت دادن آن به افراد ، تفاوتها را توجیه کرد ، پس انسان چه چیزی اضافه تر دارد ؟
واقعا یک انسان پنجاه ساله موجودیتش در چیست ؟ جامعه او را به چه چیزی می شناسد ؟ خود واقعی او چیست و کجاست ؟ آن چیزی که بعنوان شخصیت مثبت یا منفی از او در اذهان شکل گرفته چیست ؟ ما معمولا در محاوره می گوییم بدن من ، روح من و ..... این من چیست که بقیه چیزها به او نسبت داده می شود ؟ وقتی می میریم چه چیزی از ما باقی می ماند تا بتوانیم بگوییم موجودیتمان حفظ شده است ؟ بدن که بکلی به خاک بر میگردد یعنی باز از دست رفتن توانایی تعلق روح ، ماهیت آلی خود را رها می کند و به ماهیت جمادی خود بر می گردد که فقط دارای روح جمادی و استمساک است ( همانند گیاهان یا حیوانات ) . روح نیز که گفتیم استقلال ندارد و نمی توان آنرا تفکیک کرده و به اشخاص نسبت داد ، یک حقیقت مجرد است که گاهی به این بدن تعلق دارد ( حیات ) و گاهی نیز این تعلق از بین می رود ( مرگ ) ، پس روح نیز در مالکیت ما نیست که بگوییم روح من باقی مانده است پس من هنوز موجودیت دارم .
وقتی یک گیاه یا حیوان می میرد واقعا همه چیز او پایان یافته است . بدن که به خاک بر می گردد و روح نیز استقلال ندارد ، پس موجودیتی نیز از او باقی نیست و بنابراین حشر و نشری نیز ندارد . اما انسان اینطور نیست ، موجودیتش باقی است چون باید دوباره ساخته شود و آن چیزی که ساخته می شود باید همان موجودی باشد که مرده است ، پس این موجودیت باید جایی ثبت شده باشد ، اینکه یک انسان پنجاه ساله مؤمن است یا مشرک ؟ خوب است یا بد ؟ چه احساسات و عواطفی داشته است ؟ و خلاصه همه علوم و اطلاعاتی که موجودیت او را تشکیل می دهد کجاست ؟ ایمان او کجاست ؟ اینکه انسانی درستکار و مفید برای جامعه بوده است و یا اینکه انسانی خیانتکار و مضر برای جامعه بوده است کجاست ؟ خوب بودن او کجا ثبت شده و کجای او تاثیر گرفته که او را انسانی خوب کرده است ؟ و اگر بد بوده این بد بودن کجاست ؟ کجا اثر گذاشته ؟ و خلاصه میلیاردها میلیارد اطلاعات و علومی که شخصیت او را شکل داده و اینک او را یک انسان پنجاه ساله ، دقیقا با این مشخصات و کاملا منحصر به فرد کرده است کجا ثبت شده است ؟ بدیهی است که اینها در بدن او نیست . در روح هم نیست . یک چیزی باید بماند تا موجودیتش حفظ شود و آن موجودیت دوباره احیا شود . یک چیزی باید باشد تا تربیت شود از او علی ساخته شود یا معاویه ، بدن تنها که این قابلیت را ندارد . انسانهای خوب و بد در بدن که تفاوتی ندارند . انسانی که قرار است دوباره ساخته شود و محشور شود دقیقا باید همانی باشد که مثلا در فلان روز از جایی گذشته و مورچه ای را دیده و پایش را طوری حرکت داده تا بر روی آن مورچه قرار نگیرد یا برعکس این توجه را نکرده یا بدتر عمدا آن را کشته است . این کار او تاثیر خودش را گذاشته و این تاثر جایی ثبت شده و این تاثرات موجودیت او و شخصیت او را شکل داده است . حالا او یا کسی است که در برابر وعده ای از کوه ثروت و قدرت حاضر نیست دانه ای را از مورچه ای بگیرد یا کسی است که در برابر کمترین وعده ، انسانی یا انسانهای زیادی را به قتل می رساند . این تفاوت در کجا مشخص شده و ثبت است ؟ حیوانات این تاثرات را ندارند ، وقتی به غذایی میرسند درنگ ندارند که این غذا مال کسی هست یا خیر ؟ آیا دارند حق دیگری را ضایع می کنند یا خیر ؟ این فهم در آنها نیست بنابراین تاثرات هم ندارند و نهایتا حشر و نشری هم در کار نیست ، چون لازم نیست دوباره موجودیتشان احیاء شود و به زندگی برگردند . اما در مورد انسان وضع فرق می کند . اینکه علوم انسانی اینقدر در بن بست هستند و یا روانشناسی هنوز نتوانسته از روان تعریف درستی ارائه کند ناشی از همین موضوع است ، چون هنوز انسان شناخته نشده که بتوان روانش را تعریف کرد . ما هنوز در پیچیدگی های بدن مادی خود میلیونها معما داریم حال اینکه فاصله بین این بدن با موجودیتی که از آن صحبت می کنیم از نظر پیچیدگی خیلی زیاد است . ما هنوز عملکرد و رفتار یک سلول مشخص را به درستی نمی دانیم . میلیاردها پیام کد شده هر روز در درون سلولهای ما رد و بدل می شود که کوچکترین اختلال در آنها یعنی بیماری ، و ما هنوز از راز این عملکرد بی خبریم و این تازه کوچکترین فاکتور سازنده بدن ماست . می بینید که چقدر با شناخت موجودیت واقعی یک انسان فاصله داریم . موجودیتی که این بدن پیچیده رابط اوست با دنیای خارج .
براستی خلق چه چیزی بود که که سبب آیه فتبارک الله احسن الخالقین شد ؟ آیا ساختن این جسم و این بدن نسبت به بقیه مخلوقات خداوند متعال دارای پیچیدگی و جهش خارق العاده ای هست که مستحق مصداق آیه فوق شود ؟ چیست که تمام هنر خداوند متعال را به نمایش گذاشته است ؟ بدیهی است اگر از خداوند متعال بپرسیم موجودی کامل تر از انسان خلق کن پاسخش منفی است چرا که به گفته خودش انسان ، اوج و کمال هنر خداوند در سازندگی است و وقتی طرحی کامل می شود امکان تغییر در جهت بهتر کردنش ممکن نیست پس کامل تر از انسان نیز ممکن نیست . اما انسان چیست ؟
خداوند متعال بارها در قران از انسان به کلمه نفس یاد کرده است و در جایی به طراحی آن توسط خودش اشاره می کند و می فرماید : و نفس و ما سواها ( نفسی که من طراحی و مهندسی کرده ام ) و سپس قابلیت ها و ادراکات و موجودیت انسان را به آن نسبت می دهد . سؤال این است که این نفس چیست که موجودیت انسان را تشکیل می دهد ؟ بدیهی که این موجودیت یک موجودیت مجازی نیست بلکه واقعی و محل ثبت و ضبط ادراکات ، علوم ، اطلاعات ، احساسات و عواطف و خلاصه نتیجه تربیت ماست ، من واقعی و همان چیزی است که شخصیت ما را شکل می دهد . با این حساب این موجود واقعی نیز بایستی ترکیبی باشد از مبادی خلقت . اما اینکه این موجودیت چگونه با این با بدن و جسم ارتباط دارد و مکانیسم ثبت اطلاعات در آن چگونه است و پس از مرگ جسم به چه سرنوشتی دچار شده و سپس چگونه اطلاعات آن بازیابی شده و مجددا به حیات بر می گردد سؤالات مهمی است که پایه مباحث بعدی قرار می گیرد .
قبل از این لازم است بگوئیم اثر با تاثر فرق دارد . مثلا وقتی سوزنی در دست شما فرو می رود اثر آن ( سوراخ ایجاد شده در دست ) و عوارض آن شامل انتقال پیام عصبی ، پروسس شدن آن در مغز و ایجاد واکنش همه و همه بعد از مدتی از بین می رود اما تاثر حاصل از این اثر از بین نمی رود . منظور از تاثر ، علم و فهم بوجود آمده از این اثر سوزن است . این دانستن با وجود از بین رفتن تمام آثار ، ثبت شده است . ممکن است سوزنی دوباره همان محل را مجروح کند و اثر حاصل از آن از بین برود اما تاثرات ثبت هستند و شما پس از چند سال میگویید دومین باری که سوزن به دستم خورد چنین و چنان شد . همینطور وقتی کودکی دستش را به جسم داغی میرساند ، این تاثر حاصل از سوختن است که او را از نزدیک شدن دو باره به آن جسم داغ بر حذر می دارد و مهمتر اینکه این تاثر حاصل از اثر ( دیتا ) فقط در انسان به علم تبدیل می شود ، این مکانیسم فوق العاده عجیب و پیچیده ای است که در نفس اتفاق می افتد .
ممکن است سؤال کنید پس جایگاه بدن و مخصوصا مغز انسان چیست ؟ چون باور این است که مغز مرکز تمام این ادراکات و فهمیدن هاست در حالی که اینطور نیست ، بدن فقط حسگر ( سنسور ) نفس است ، یعنی این بدن مادی ما که با روح شارژ شده است ابزار نفس در ارتباطش با جهان خارج ( طبیعت ) است ، بدون این بدن ، نفس قادر به درک هیچ پدیده ای نیست چرا که همه آثار که در نفس به تاثر تبدیل می شود از طریق بدن حس می شود ، پس بدن با تمام تجهیزاتش حسگر نفس است . درست همانند سنسورهایی که متغییرهای محیطی را به پروسس کننده های مرکزی منتقل می کنند . پس نقش مغز چیست ؟
واقعیت این است که نفس به دلیل لطافت شدید خود ( لطیف ترین مخلوق خداست ) قادر به برقراری ارتباط مستقیم با بدن نیست بلکه برای این ارتباط واسطه لازم دارد تا یک پردازش ابتدایی بر روی دیتاهای ورودی از حسگرها انجام شود . مغز این کار را می کند تا واسطه ای باشد بین بدن و نفس و در واقع قرنطینه ای است برای اطلاعات ، والا مفاهیم عمیق انسانی همانند عقل و ایمان و تقوی و غیره به کارکرد نفس ارتباط پیدا می کند نه مغز ، در حالی که مفاهیمی همانند هوش و زرنگی و ذکاوت به کارکرد مغز ارتباط پیدا می کند ( سرعت بیشتر در دسترسی به اطلاعات ) . به همین علت است که هوش و استعداد های مرتبط با مغز نمی تواند ابزاری برای تربیت و حرکت در مسیر تکامل باشد ، بلکه ابزارهای تربیتی به نفسانیت ما مرتبط است نه جسمانیت ما . هوش بیشتر همانند بینایی یا شنوایی بیشتر است چون به بدن مربوط است و این نمی تواند بهانه ای باشد در اثبات تفاوت انسانها در طی مسیر کمال ، چرا که ممکن است یک بیابانی بی سواد و با ضریب هوشی پایین در برابر سیلی از وعده های ثروت و قدرت حاضر به از بین بردن حقی هر چند کوچک نباشد اما پروفسوری در پیچیده ترین مراکز تحقیقاتی دنیا با هوش سرشار و استعداد فراوانش در برابر کمترین وعده ای حاضر به از بین بردن حق های بزرگ همچون حق زندگی برای دیگران باشد ( تفاوت در تربیت ) . چرا که تربیت نیز ساخت و سازندگی و از نوع خلقت است همانطور که ساخت بدن ما در رحم مادر از نوع خلقت است . خلقت ابتدایی ما روی بدن انجام می شود و خلقت دوم یا ساخت تربیتی ما روی نفس . امام حسین ع می فرماید : لیس منا من لم یولد مرتین یعنی از ما نیست کسی که به تولد دوم نرسد . تولد اول ، تولد از مادر است و تولد دوم ساخت تربیتی ما در مسیر کمال . یعنی پس از ساخت بدن آنچه مهم است تربیتی است که روی نفس صورت می گیرد تا به مقصد برسیم . این ساخت و ساز با مکانیسم بسیار پیچیده تری نسبت به آن چیزی که در رحم مادر و روی بدن صورت گرفته ، در زندگی روی نفس صورت می گیرد . برای همین است که خداوند متعال تربیت را مهمتر از خلقت می داند و می فرماید همانطور که در خلقت خود کوچکترین دخل و تصرف و اراده ای نداشتید و این کار صد در صد دست خدا بود ، تربیت خود را نیز به او واگذارید تا به بهترین نحو انجام شود .
پس ابزار طی مسیر کمال که شامل اختیار و اراده و تاثیر پذیری از رفتارهاست به نفس ما مرتبط است که در تمام انسانها یکسان است در حالی که ممکن است انسانها در حسگر ( بدن ) و یا واسطه ( مغز ) متفاوت باشند که تاثیری بر تربیت پذیری نخواهد داشت ، هر چند که در هندسه تربیت اثبات خواهد شد این تفاوتها به چه دلیلی روی داده است .
اگر بخواهیم مثالی بزنیم تا رابطه بین بدن و روح و نفس بهتر مشخص شود ملموس ترین مثال همین کامپیوتری است که روی میز شماست . البته بدانیم که این مثال را فقط از این زاویه در مورد انسان می توان زد و تعمیم آن در بقیه موارد ما را از مسیر خودمان دور می کند وبقول معروف مثال از جهتی ما را به مورد نزدیک و از بقیه جهات دور می کند . با این مثال می توان سخت افزار کامپیوتر ( بجز هارد دیسک ) را بجای بدن ، برق را بجای روح و هارد دیسک را بجای نفس قرار داد . هر کدام از این سه جزء به تنهایی چیزی نیست بلکه این سه جزء در ترکیب است که کامپیوتر می شود .
می بینیم که موجودیت کامپیوتر در حقیقت به اطلاعات روی هارد مرتبط است ، هارد و اطلاعاتش هست که تعیین می کند کامپیوتر چه چیزی باشد ، چه سیستم عاملی را بارگذاری کند و چه نرم افزارهایی را نصب شده و آماده اجرا در حافظه داشته باشد و خلاصه کامپیوتر یک گرافیست باشد یا یک برنامه نویس و غیره . اگر هارد را برداشته و روی هر مجموعه سخت افزاری دیگری قرار دهید ، تعیین خواهد کرد که این مجموعه چه کارکردی داشته باشد ، و برق نیز به عنوان روح به این مجموعه حیات می دهد ، وقتی می آید به کمک سخت افزار ( بدن ) اطلاعات هارد ( نفس ) را به نمایش می گذارد . با این توصیف ، بدنی که از مادر متولد می شود ، سخت افزاری است که کارخانه تحویل می دهد . و تربیتی که روی کودک صورت میگیرد و از او یک انسان پنجاه ساله می سازد ، نرم افزاری است که ما روی هارد نصب کرده ایم ، این نرم افزار می گوید که کامپیوتر ما یک وسیله بازی باشد یا یک گرافیست یا ضبط صوت . همین طور تربیتی که روی انسان انجام می شود تعیین خواهد کرد که او یک انسان صالح و مفید برای جامعه باشد یا یک انسان فاسد و مضر . اطلاعات اولیه ای که کارخانه سازنده تحت عنوان set up روی ماشین ثبت می کند نیز مشابه غرایزی است که کودک در ابتدای تولد روی جسمانیتش ثبت شده مثل گریه کردن یا پستان مکیدن و غیره ، روح نیز همانند برق حیات دهنده این مجموعه .
این مثال از این جهت که ارتباط بین سه جزء وجودی خودمان را بشناسیم مثال خوبی است ولی بدانیم که کیفیت ثبت اطلاعات روی نفس و سازندگی و تربیت آن بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که در هارد کامپیوتر اتفاق می افتد و اصلا قابل مقایسه و شبیه سازی نیست کامپیوتر شما در زمانی اندک می تواند از یک ضبط صوت یا ویدئو به یک برنامه نویس تبدیل شود چون این پروسه یک پروسه تربیتی نیست اما در نفس اتفاقی بسیار عجیب تر می افتد برای اینکه تربیت قهرا یک مکانیسم بطئی دارد و آنی ممکن نیست . اینکه مثلا وقتی دروغ می گوییم چه اتفاقی در نفس می افتد و وقتی بر آن پافشاری و اصرار می کنیم و نهایتا انسان دروغگویی می شویم چه مکانیسم پیچیده ای در نفس اتفاق می افتد و یا بر عکس وقتی راست می گوییم و انسان راستگویی هستیم همینطور . خلاصه تربیت پذیری نفس و ساخته شدن یک انسان خوب یا بد خیلی پیچیده تر از ساخته شدن بدن در رحم مادر است .
کیفیت ثبت اطلاعات روی نفس از نوع تاثرات است یعنی نفس از اعمال خود ( ما ) تاثر می پذیرد و همانند اطلاعات روی دیسکها فقط دیتای تنها نیست . و این ثبت ها بگونه ای نیست که وقتی اطلاعات جدیدی آمد اطلاعات قبلی را پاک کند ، همانند ضبط های مغناطیسی یا نوری روی نوار یا دیسکها . این تاثرات با یک پردازش فوق العاده پیچیده همراه با افاضه ما را می سازد و تربیت می کند ( خیلی پیچیده تر از ساخت بدن در رحم مادر ) . ما وقتی اطلاعات را جایی ثبت می کنیم این ثبت از نوع اثر است نه تاثر ، اما نفس متاثر از اعمال خود است و این تاثرات از نوع مجردات است . با این وضع می توان میلیاردها میلیارد اطلاعات را روی دانه ای به کوچکی یک خشخاش ثبت کرد . پیچیدگی انسان از همین تاثر پذیری نفس او نشات می گیرد و همین وجه تمایز او با بقیه موجودات است . ما از این موجودیت واقعا چیز زیادی نمی دانیم . بی دلیل نیست که شناخت خدا را به شناخت خود گره زده است . فقط کلیاتی از آن قابل توضیح و تشریح است تا بدانیم که انسان ترکیبی از سه چیز است که هر کدام به تنهایی فایده ای ندارد و آن جزئی که اصالت دارد نفس ماست که ماندگار بوده و قابل بازیابی و احیای مجدد است . فردا کافیست براحتی بدن ما ساخته شده و با تعلق این نفس به آن ، موجودیت ما دوباره برگردد . مثل اینکه شما هارد خودتان را روی هر کامپیوتری که بگذارید ، کامپیوتر خودتان را در اختیار دارید .
در مورد جنسیت نفس نیز گفتیم که مانند هر موجود دیگری ترکیبی از ماده و روح است منتهی ماده در لطیف ترین حالت خود و ارتباط آن با بدن یک ارتباط از نوع تعلق است نه ارتباط فیزیکی ، تمایز نفس با دیگر موجودات در مهندسی آن و پیچیدگی های تربیت پذیری و دریافت علم و تاثرات آن است . خصوصیات مربوط به آن که گاهی اماره یا لوامه خوانده اند را در بحث هندسه تربیت انسان بیشتر توضیح خواهیم داد .
تا اینجا اگر پذیرفته باشیم انسان ترکیبی از سه جزء : نفس ، بدن و روح است و این سه باهم انسان نامیده می شود و هم اینکه بدانیم موجودیت حقیقی و من واقعی ما در نفس ما ثبت شده است و آنچه اصالت دارد نفسانیت ما و قابلیت های آن در علم و تربیت پذیری است که ما را متمایز می کند و هدف از خلقت را عینیت می بخشد ، بگونه ای که با حذف انسان تمام عالم خلقت عبث و بیهوده خواهد بود و حتی وجود خداوند متعال بدون حضور انسان فاقد هر گونه اثر و خاصیتی خواهد شد ، قدم بعدی پرداختن به هندسه تربیت انسان است . در این بحث خواهیم دانست چه راهکاری وجود دارد تا از این انسان تازه متولد شده که برای نیل به هدف تجهیز شده و در عین حال فاقد هر گونه قابلیت بالفعل است ، یک انسان کامل ساخته شود ؟ بعبارتی خداوند متعال که انسان را به عنوان شاگرد مکتب تربیتی خود قرارداد ، چگونه او را در این مکتب حرکت داده و در این مکتب فارغ التحصیل خواهد کرد ؟ و گفتیم فارغ التحصیل در دانشگاه خداوند متعال کسی است که علم و قدرت استادش ( خدا ) را فراگرفته و مانند او میداند و می تواند ( تعریف هدف ) . هندسه تربیتی خداوند متعال چگونه خواهد توانست این هدف بزرگ را محقق نماید ؟
همانطور که قبلا نیز گفتیم اکثریت قریب به اتفاق مباحث مطرح شده در طول تاریخ و آنچه امروز در جامعه مطرح است و همچنین حکمت رسالت انبیاء ص و امامت ائمه ع در ارتباط با هندسه تربیتی انسان است . خداوند متعال نیز در قران همه جا انسان را به تربیت صحیح و قرار گرفتن او در مسیر هدف فرا می خواند . حادثه ای همانند قیام امام زمان ع و قیامت که در آینده زندگی ما واقع می شود حادثه ای است که در مسیر تربیت انسان رخ می دهد . مفاهیمی همانند کفر و ایمان ، جبر و اختیار ، احکام و دستورات دینی و عبادات ، دنیا و آخرت ، مرگ و زندگی ، قضا و قدر ، مشیت و اراده خداوند متعال و مفاهیمی از این قبیل ، همه و همه در دایره همین هندسه تربیتی مطرح می شوند و در اینجاست که پاسخی منطقی برای آنها وجود دارد . همه حوادثی که در مسیر تربیت انسان در زندگی دنیایی ما اتفاق افتاده و می دهد و آن چیزی که در ادامه و در زندگی آخرتی برای ما رخ خواهد داد توجیه همین هندسه تربیتی خواهد بود تا نهایتا در پرتو این تربیت ، هدف محقق شود .
مشاهده می کنیم که اهمیت این تربیت از خلقت خیلی بیشتر و همچنین پیچیده تر است . ما در خلقت خود ، مختار نبوده و مدیر خلقت خودمان نبوده ایم وقتی برایمان چشم و گوش می ساختند قادر به اعتراض در نحوه ساختشان نبودیم . بر ترکیب اجزاء بدنمان مدیریتی نداشتیم و هر چه ساخته می شد خارج از اراده و اختیار ما بود . بنابراین آنچه ساخته شده کاملا هنر خداوند متعال است . اما در تربیت بر خلاف خلقت و بر اساس ساختار نفس و اختیاری که دارد ، مدیریتش به خودمان واگذار شده است . چرا که ساخت بدن از نوع خلقت و در اختیار خداست اما تربیت بدون این آزادی و اختیار انسان ممکن نیست . اینکه در نحوه این مدیریت چقدر بتوانیم به هدف نزدیک شویم و چه نوع زندگی برای خودمان خواهیم ساخت و در نهایت اینکه بهترین کاری که بشریت می تواند در این مسیر انجام دهد چیست و هم اینکه این اختیار چه جایگاهی در این روش تربیتی خواهد داشت ، سؤالاتی هستند که پس از شناخت هندسه تربیتی به پاسخ خواهند رسید .
هندسه تربیت انسان تا وصول به هدف
گفتیم خداوند متعال در جمله کنت کنزا مخفیا ..... دلیل خلقت انسان را شناخت خود ذکر می کند و می گوید من گنجی مخفی بودم و خواستم شناخته شوم پس خلق کردم تا شناخته شوم . واقعا هم خدای تنها و بدون وجود مخلوقی که بتواند او را بشناسد ، با او هم صحبت شود و علم او را تحویل بگیرد فایده ای نخواهد داشت ، یک خدای بی اثر و خاصیت خواهد بود . وقتی کسی نباشد که او را الله خطاب کند ، رحمان و رحیم خطاب کند و طرف حساب و مخاطب خداوند واقع شود ، وجود خدا چه مفهومی خواهد داشت ؟ و گفتیم که یک حقیقت تنها به خودی خود و بدون حضور اصل دیگری ، فاقد هر گونه اثر و خاصیت خواهد بود هر چند آن حقیقت خداوند متعال باشد . یک انسان تنها هم همینطور .
همچنین در جمله خلقت الاشیاء لاجلک و خلقت لاجلی خطاب به حضرت رسول ص بر این هدف بیشتر تاکید می کند که هدف از ساخت عالم خلقت تجهیز آن برای انسان بود و هدف از خلقت انسان نیز همان تحویل علم و قدرت خداوند متعال و فارغ التحصیلی او در این مکتب بگونه ای است که بتواند هم صحبت و طرف حساب خود خدا قرار گیرد و این رویارویی میسر نیست جز اینکه انسان بتواند از نظر علمی هم سطح خدای خودش قرار بگیرد . و در آیه و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون نیز همین مهم را تاکید می کند که هدف ، حرکت انسان در مسیر این مکتب و کسب علم از استاد خودش یعنی خداوند متعال است تا در این مکتب به کمال برسد . عبد بودن اشاره به بندگی و نوکری نیست بلکه همه جا اشاره به شاگردی انسان نزد استاد خودش می باشد . چرا که یک انسان عارف و عالم می تواند هدف خدا را برآورده سازد نه یک انسان عابد ولی نادان . حتی همان لیعبدون را به لیعرفون هم تفسیر کرده اند
همه این علائم نشان می دهد که خداوند متعال مکتب و دانشگاهی راه اندازی کرده که انسان باید دانشجوی این مکتب باشد و در این مسیر حرکت کرده تا سرمایه استاد خودش یعنی علم و قدرتش را تحویل بگیرد تا پس از این بتواند هدف خداوند را از خلقت تحقق بخشد . قوانین حاکم بر این مکتب و دانشگاه همان هندسه تربیتی خداوند متعال است که بر اساس آن انسانها در این دانشگاه تربیت شده و فارغ التحصیل خواهند شد . بر اساس این هندسه تربیتی مراحل تکاملی برای رشد انسان قرار داده و آن مراحل را به دو دوره کلی دنیا و آخرت تقسیم کرده است . در زندگی دنیا یک دوره مقدماتی و تمرین جهت زندگی قرار داده تا آمادگی برای ورود به دوره آخری و نهایی زندگی که آخرت نام گرفته بوجود آید . بشریت را از ابتدای خلقت و از صفر حرکت داده و به تدریج او را در طی مراحل تربیتی همراهی کرده تا بشریت به رشدی می رسد که دوره مقدماتی زندگی را تکمیل کرده و نیاز به ورود به مرحله پیشرفته زندگی خواهد رسید ، این عبور با یک جهش و حادثه ای بنام قیامت صورت می گیرد . پس دنیا و آخرت نام دو مرحله از مراحل تربیتی ماست که همانطور که از نامشان پیداست مراحل ابتدایی و نهایی هستند . در مرحله مقدماتی ما به یک رشد ابتدایی دست خواهیم یافت تا آمادگی ورود به مرحله نهایی را پیدا کنیم . مرگ ما را برای این ورود آماده خواهد ساخت . جزئیات این حرکت و این دو نوع زندگی را در مباحث آینده توضیح خواهیم داد .
این دوره تربیتی از ابتدا تا انتها که با خلقت انسان شروع شده و پس از طی دوره دنیایی با حادثه قیامت وارد مرحله تکمیلی و پیشرفته آخرتی می شود و آنجا ادامه پیدا کرده تا نهایتا هدف که همان فارغ التحصیلی در مکتب خداست ( تحویل علم و قدرت خدا به انسان ) تحقق پیدا کند را در نظر بگیرید . بدیهی است که این دوره در یک بازه زمانی محدود به دوره ای که ما در آن قرار داریم خلاصه نخواهد شد به این صورت که بگوییم خداوند متعال خلقت خود را با آدم و حوای دوره ما شروع کرده و با فارغ التحصیل شدن بشریتی که ما هم جزء آن هستیم به پایان خواهد برد . این تفکر مثل این است که بگوییم دانشگاهی ساخته ایم که فقط یک دوره دانشجو می پذیرد و با فارغ التحصیل شدن آنان کار به پایان خواهد رسید . بدیهی است اعمال این محدودیت زمانی با لایتناهی بودن خدواند متعال سازگاری ندارد . بلکه اگر رو به گذشته حرکت کنیم این دوره را با تکرار بسیار زیادی شاهد خواهیم بود که هر دوره نقطه شروع و کمالی خواهد داشت . چه بسیار انسانهایی که در دوره های پیشین از این مکتب فارغ التحصیل شده اند ، قیامتشان واقع شده و در زندگی آخرتی خود نیز تا انتها رفته و به کمال رسیده اند . پس بایستی این محدودیت زمانی را برای کار تربیتی خداوند متعال کنار بگذاریم و گمان نکنیم که او با تربیت ما کارش به پایان خواهد رسید . او از خلق کردن و به ثمر رساندن خسته نخواهد شد . او بی نهایت است و هر چه هم خلق کند عدد است و عدد هیچوقت به بی نهایت نخواهد رسید . همانطور که این دوره تربیتی را در زمان گسترش می دهیم بایستی آن را در مکان هم گسترش دهیم . باز هم این فکر که بگوییم خداوند متعال با خلق انسان روی کره زمین این همه کائنات را در بعد مکانی به حال خود رها کرده با لایتناهی بودن خدا سازگار نیست . دلیلی ندارد تا خلقت خود را از نظر مکان به کره زمین خلاصه کند . همانطور که دلیلی ندارد از نظر زمانی خلقت خود را به دوره ما خلاصه کند . وقتی از امام باقر ع می پرسند خداوند متعال قبل از خلق آدم به چه کاری مشغول بوده می فرمایند : به خلق آدم ، و وقتی می پرسند قبل از آن ، میفرماید باز هم آدم و در ادامه می فرماید تا هر وقت بپرسید پاسخ آدم است که این موضوع دلیل بر نفی محدودیت زمانی خلقت و تربیت انسان به یک دوره خاص است . و باز خداوند در آیه ملک السموات و الارض خودش را پادشاه زمین و آسمانها معرفی می کند . پادشاهی فقط بر انسان معنا دارد ، اگر می گفت مالک السموات و الارض می توانستیم بگوییم کائنات خالی از انسان است اما وقتی می گوید ملک ، یعنی حاکمیت بر انسانها چون حاکم بر غیر انسان مالک است اما حاکم بر انسان ملک . شما می توانید مالک کویر لوت شوید اما ملک آن نمی شوید مگر اینکه انسانی در آنجا باشد . همینطور شما مالک گاو و گوسفندها خواهید بود اما مالک زن و فرزندتان نخواهید بود . بلکه حاکمیت بر انسان با کلمه ملک معرفی می شود نه مالک . پس این آیه هم در تکمیل حدیث فوق دلیل بر نفی محدودیت مکانی خلقت انسان به کره زمین است . اساسا این خیلی سطحی نگری است که ما قدرت خداوند متعال را در خلقت این دستگاه عظیم و عجیب به زمان و مکان محدود کنیم . فقط یک دانشگاه و آن هم فقط یک دوره پذیرش دانشجو ، با وجود نا متناهی خداوند متعال سازگار نیست که کل یوم هو فی شان است . باز هم فکر کنید و دلایل عقلی و نقلی فوق را مرور کنید .
این سؤال اساسی مطرح می شود که اگر دوره های قبلی تربیتی فارغ از محدودیت مکان و زمان وجود داشته ، فارغ التحصیلان آن دوره ها چه کسانی و کجا هستند ؟
البته این منطقی است که فارغ التحصیلان دورهای قبل مربیان دورهای بعد باشند تا راه رفته را به نرفتگان نشان دهند . فارغ التحصیلان ، استادان دانشجویان جدید خواهند بود تا آنها نیز دانشجویان را به علم خود برسانند همانطور که خود نیز دانسته های استادان خویش را تحویل گرفته اند . خداوند متعال نیز دقیقا همین کار را می کند . انسان آفریده شده را تحویل مربیانی می دهد که هدف را دریافته و در مکتبش به کمال رسیده و علم و قدرت آن ذات هستی بخش را تحویل گرفته اند . تا اینها نیز انسانهای راه ناپیموده را به سر منزل مقصود برسانند . این بدیهی ترین اصل در هندسه تربیتی خداست که مربی را از میان کسانی برگزیند که خود فارغ التحصیل این مکتب شده اند . به همین علت هم انسان را پس از آفرینش تحویل آنها می دهد اما انسان این اختیار را دارد که تحت تربیت آنان قرار بگیرد یا خیر .
دنیا به آن نوع زندگی اطلاق می شود که انسان مربیگری انسانهای کامل شده در دوره های قبل را نمی پذیرد بلکه تصمیم می گیرد به مدیریت خود به مقصد برسد و آخرت آن نوع زندگی است که انسان پس از سعی و خطای فراوان به مکتب انسانهای کامل برمیگردد و می خواهد که در دایره تربیت آنها به مقصد برسد . در حقیقت ، اول یک نوع زندگی ابتدایی خارج از دانشگاه را در بیابان زندگی تجربه می کند و پس از سعی زیاد در اداره کردن زندگی خویش با استیصال حاصل از این بیابانگردی و عوارض آن یا می فهمد و یا محدودیت های بیراهه روی او را مجبور خواهد ساخت تا وارد دانشگاهی شود که هیچ یک از این عوارض را ندارد .یعنی پس از تمرین زندگی و دوره دیدن برای زندگی ، وارد زندگی می شود . این مسیری قهری در دایره هندسه تربیتی خداست .
انسانهای دوره دیده و کاملی که بشریت در ابتدای خلقت تحویل آنها شده ، ائمه مکتب شیعه ع هستند . دلیل تاکید بر مکتب اسلام به رهبری ائمه ع در یادداشت اول نیز همین مطلب است . این بزرگترین شاخصه متمایز کننده آنان از دیگران است . آنها نیز همانند ما در دوره های قبلی ، زندگی دنیایی خود را گذرانده اند و با قیامت وارد زندگی آخرتی شده و در مکتب خدا فارغ التحصیل شده و آنگاه برای تربیت و به ثمر رساندن ما مامور شده اند . تولد و مرگ آنان یک آمدن و رفتن مجازی است که اگر این تولد و موت آنها نبود بشریت آنها را به جای خداوند قرار می داد و الا این آمد و رفت برای آنان جز شروع و خاتمه ماموریت چیزی بیش نیست . خداوند متعال میلیاردها میلیارد انسان به هدف رسیده در مکتب خود دارد که هر کدام مامور به تربیت انسانهایی هستند که مانند ما هنوز در ابتدای مسیر تربیتی خود هستند . و برای ما نیز این تعداد از آنها را مامور کرده است . مادر و پدری بنام زهرا س و علی ع و یازده فرزند آنان همان مربیانی هستند که مامور شده اند تا این بشریت را به سر منزل مقصود برسانند . آنان این راه را قبلا طی کرده و به مسیر حرکت و هدف حرکت آگاهی کامل دارند . آنان علم و قدرت خدای خود را تحویل گرفته و در مکتب او فارغ التحصیل شده اند و آمده اند تا ما را نیز به همان هدف برسانند . علی ع در حدیثی می فرماید : ما رائد دیگر انسانها هستیم . رائد به کسی می گویند که به هنگام ییلاق قبلا به همه جا سر زده و جاههای خوش آب و هوا را پیدا کرده و به قبیله خود برگشته تا آنها را به آن نقطه خوش آب و هوا برساند . در حدیث دیگری علی ع می فرماید : من همراه تمام انبیاء گذشته بوده ام منتها مخفی و همراه خاتم آنان بوده ام ولی آشکار . اینکه گفته می شود خداوند متعال آدم و حوا را تحویل این انسانهای کامل داد و آنها را مامور به اطاعت از این انسانهای کامل کرد نیز شاهد همین ادعاست .
با این حساب وجه تمایز این انسانهای کامل شده با دیگران مشخص می شود ، دیگر لازم نیست هزاران حدیث و آیه بیاوریم که اینها چه کسانی هستند و ما چرا مامور به اطاعت هستیم . حرف و عمل آنها حرف و عمل خداست . همانطور می دانند که خدا می داند و همانطور می توانند که خدا می تواند . کوچکترین اختلافی در تصمیم گیری ها با خود و با خداوند متعال ندارند . چون کامل شده اند و هر چیزی وقتی کامل می شود دیگر نقص برایش بی معنا می شود . همه هم و غم آنان تربیت بشریت است و چه خوب مربیانی هستند . آنها تنها راه رسیدن به مقصد هستند چون این راه برای آنان یک راه رفته و طی شده است . ما نیز سرنوشتی همانند آنها داریم ، یعنی چاره ای جز رسیدن به مقصدی که آنها قبلا آن را درک کرده اند نداریم . ما نیز پس از فراغت از تحصیل و تحویل علم و قدرت خداوند متعال مامور به تربیت انسانهایی می شویم که پس از آن خلق می شوند . این یک جریان دائم خلق کردن و به ثمر رساندن است . خدا از این خلق کردن و به ثمر رساندن خسته نمی شود . ما نیز پس از کمال همینطور ، همه ذوق و شوقمان خلق کردن و به ثمر رساندن خواهد بود .
مربیانی که برای ما در نظر گرفته شده اند از این نظر که کاملا با خداوند متعال همسو هستند ، نقشه کامل تربیتی خداوند متعال را در مورد ما به اجرا در می آورند . این نوع نگاه به امامان شیعه ع تمام آیات و احادیثی که در مورد آنها بکار برده می شود و به آنها مرتبه ای بالا می دهد را توجیه می کند . اینکه حضرت رسول ص رضایت فاطمه س را رضایت خدا و غضب او را غضب خدا می داند و اینکه آنها را همتراز قران و غیر قابل تفکیک از آن می داند و یا در خانه همه مردم را به روی مسجد می بندد بجز در خانه علی و فاطمه را یک برتری قهری و طبیعی است نه یکی استثنا قائل شدن از روی محبت بدون منطق . و اینکه ائمه شیعه گاهی در سنین کودکی حامل تمام علوم هستند یک استثنای بی دلیل نیست بلکه همه اینها دلیل بر یگانگی بین آنها و خداست . چرا که اگر می شد یکباره و در کودکی همه علوم را فراگرفت و تربیتی آنی داشت خداوند متعال این کار را برای همه انسانها انجام می داد ، اما گفتیم تربیت قهرا یک پروسه بطئی است و آنی امکان پذیر نیست . پس این نگاه همه این تفاوتها بین ائمه ع و بقیه مردم را توجیه می کند . اینها خلیفه خدا هستند و خلیفه و جانشین به کسی می گویند که جای مربی و رهبر اصلی می تواند کار کند .
ممکن است این ایراد گرفته شود که با این حساب تفاوت این انسانها با خداوند متعال در چیست ؟ تا اینجا بر این نکته اصرار داشته ایم که ائمه اطهار ع علم و قدرت خدا را تحویل گرفته و در مکتبش فارغ التحصیل شده اند . این بدان معنا نیست که آنان در ذات عین خدا شده اند که این ممکن نیست . قبلا هم گفتیم علم و قدرت و حیات در خداوند متعال صفاتی ذاتی و عین ذات است اما همین صفات در انسان اکتسابی و عرضی است ، یعنی هر آن قابل سلب و اثبات است . خداوند متعال هر لحظه اراده کند می تواند علم و قدرت علی ع را از او گرفته و به صفر برگرداند هر چند این کار را نمی کند ولی این خیلی مهم است که بدانیم انسان در عین کمال و تحویل علم و قدرت خدا چقدر زیاد با آن ذات لایتناهی فاصله وجودی دارد و لحظه ای هستی اش بدون تکیه بر آن ذات هستی بخش مقدور نیست .
به این ترتیب و با پذیرش وجود انسانهای کامل بحث خود را با محوریت مربیگری آنها در ساختار هندسه تربیتی خدا ادامه می دهیم . خداوند متعال آدم را پس از آفرینش ، تحویل انسانهای کامل می دهد تا در مکتب آنها پرورش یافته و به کمال برسانند ، در مکتب انسانهای کامل نوع زندگی نیز کامل است یعنی برای رسیدن به لذتها زحمتی لازم نیست بلکه نیازها و لذتها تنها با خواستن بر طرف می شود . رقم رنج و زحمت در این نوع زندگی صفر و رقم لذت و نعمت بی نهایت است . در این نوع زندگی انسان حاکم بر طبیعت است نه اینکه طبیعت حاکم بر انسان باشد . هر درخواستی به محض خواستن شدن است . به این نوع زندگی و این وضعیت ، بهشت می گویند . بنابراین بهشت مکانی خاص برای زندگی نیست بلکه نوعی خاص و کامل از زندگی است بدون رنج و زحمت و مرگ و مرض و سرما و گرما هر گونه نواقص دیگر . این نوع زندگی هنگامی امکان پذیر است که ما مربیگری انسانهای کامل را بپذیریم و در خارج از مکتب اینها زندگی نیز شرایط دیگری خواهد داشت . در ابتدا که آدم تحویل انسانهای کامل شد ، وضعیت زندگی نیز بصورت کامل و بهشتی خودش بود چرا که انسان در مکتب آنها قرار داشت و زندگی کامل نیز از امکانات و لوازم این مکتب است . ولی مشخص است که انسان بر اساس اختیار خود شاگردی انسانهای کامل را نپذیرد مانند فرزندی که تربیت پدری بزرگوار و صاحب ثروت و قدرتی نامتناهی را نپذیرفته و خود بخواهد با تلاش خود به آنها برسد و در نتیجه خانه پدری خودش را ترک کند . یا مانند دانشجویی که مکتب درس و دانشگاه را رها کند .
آدم نیز بر همین اساس تکبر کرد و شاگردی انسانهای کامل را نپذیرفت تا ببیند آیا با تلاش خود خواهد توانست به خواسته هایش برسد یا خیر . با ترک مکتب تربیتی انسانهای کامل زندگی کامل نیز تعطیل شده و عوارض این نقص نیز قهرا ظاهر خواهد شد . این زندگی ناقص که بر پایه کارکرد طبیعت شکل گرفته و همانند انسانهایی که در آن به مدیریت مشغولند ناقص است دنیا نام گرفته است . در زندگی دنیا بر خلاف زندگی کامل ، طبیعت حاکم بر انسان است و این حاکمیت طبیعت سبب بروز عوارضی همانند مرگ و مرض خواهد شد . رقم لذت و نعمت در برابر ارقام رنج و زحمت بسیار پایین است و برخورداریها و کیفیت زندگی به شدت کاهش می یابد ، چرا که زندگی کامل را انسان کامل می سازد و با خروج از دایره تربیت آنان زندگی نیز از دایره مدیریت آنان خارج شده و به خودمان سپرده می شود و با مدیریت ما انسانهای ناقص البته زندگی هم ناقص ساخته خواهد شد و این نقائص سرانجام بشریت را به استیصال خواهد کشاند .
پس از خروج از دایره ولایت و تربیت انسانهای کامل و شروع دوره ابتدایی و مقدماتی زندگی بنام دنیا ، تربیت خداوند متعال هم در این دوره بر پایه ابتلاء استوار خواهد بود . به این معنی که برای پیدایش فهم و رشد تربیتی در انسان لازم است او به عوارض طبیعی هر چیزی مبتلا شود . به مریضی مبتلا می شود تا سلامتی را درک کند . به مرگ مبتلا می شود تا زندگی را درک کند . به نا امنی و سرما و گرما مبتلا می شود تا زندگی بدون این عوارض را بفهمد . و مهمتر اینکه بر پایه این ابتلائات و در جهت رفع نواقص زندگی خویش رشد علمی پیدا کرده و بهتر شدن زندگی را تجربه می کند . تمام این پیشرفت ها که نهایتا او را متوجه یک زندگی کامل خواهد نمود در سایه این ابتلائات بوجود می آید . اگر بیماریها نبود علم پزشکی در نقطه صفر متوقف می شد و اگر عوارض طبیعی سرما و گرما و تاریکی و نیاز به حرکت و سرعت و نیاز به ارتباط و غیره نبود صنایع انسانی نیز در وضعیت ابتدایی خود می ماند .
گفتیم با رد مربیگری انسانهای کامل و شروع دوره تربیتی دنیا ، مبنای تربیت در این دوره بر ابتلاء استوار خواهد بود . یعنی لازم شد تا انسان یک دوره رنج و محرومیت را تجربه کند و در حقیقت برای زندگی کردن دوره ببیند تا آمادگی زندگی واقعی و اصلی را در سایه تربیت و ولایت انسانهای کامل پیدا کند . اکنون لازم است بررسی کنیم چرا وجود این دوره تربیتی دنیا لازم شده و در این دوره بشریت چگونه آمادگی پیدا می کند تا وارد زندگی اصلی و واقعی خود شود ؟
دانستن این نکته خیلی مهم است که تربیت در حقیقت پیدایش علم و فهم در بشریت است تا ولایت انسان کامل یا خداوند متعال بر پایه این علم و فهم شکل بگیرد ، چرا که خارج از آن مبنایی برای قبول مدیریت خداوند یا انسان کامل وجود ندارد . اساسا قبول ولایت تربیتی و حکومتی بر اساس زور و اجبار بی فایده است و انسانهای کامل هم منتظر ظهور و پیدایش این علم و فهم هستند . بشریت باید بفهمد که از خودش برای خودش کاری ساخته نیست و هر کس او را ساخته قدرت اداره او را نیز دارد . تا زمانیکه که بر مدیریت خود بر خود اصرار می کند قادر به برآورده کردن نیازهای خود نخواهد بود چرا که انسان ظرفیتی نامتناهی دارد و این ظرفیت جز تحت مدیریت خدا و انسان کامل قابل برطرف شدن نیست . پس خدا و ائمه ع منتظر پیدایش این فهم می مانند و هدف از دوره تربیتی دنیا نیز پیدایش همین فهم است و فلسفه حرکت انبیاء تا قبل از حضور صوری و فیزیکی انسانهای کامل بین مردم و همچنین فلسفه قیام و قعود ائمه پس از پایان حرکت انبیاء همگی در همین راستا توجیه پذیر خواهد بود .
داستان زندگی بشریت داستان زندگی فرزندی است که خانه پدر بینهایت ثروتمند و قدرتمند و در عین حال مهربان خودش را ترک کرده تا خود زندگی خودش را اداره کند در این مسیر گرفتار عوارض بیراهه روی خواهد شد و همین عوامل او را به در خانه پدر خود برمی گرداند . ما نیز به همین شکل از مکتب انسانهای کامل خارج شده ایم تا خودمان ادعای اداره کردن و مدیریت زندگی خودمان را تجربه کنیم ، با این خروج که در حقیقت خروج از راه است طبیعی است که گرفتار عوارض بیراهه روی خواهیم شد . در بیراهه گرفتار دزد و درنده خواهیم شد این عوارض همان ابتلائات است که نامش را دنیا گذاشته اند . در حقیقت این زندگی لایق انسان دارای فهم و شعور نیست به همین دلیل پس از ایجاد فهم به این موضوع و برگشت به مکتب انسان کامل نوع زندگی ما نیز تغییر خواهد کرد .
با این حساب این ابتلائات ما را خواهد ساخت ، در ما این فهم را بوجود خواهد آورد که از خودمان برای خودمان کاری ساخته نیست و با این مدیریت ناقص به بن بست خواهیم رسید و استیصال بدیهی ترین نتیجه این خروج از راه خواهد بود و فهم نیز بدیهی ترین نتیجه استیصال است و این فهم نیز برگشت به مکتب انسان کامل را به دنبال خواهد داشت از این برگشت تعبیر به قیامت و آخرت می شود چون انسان تمام تجارب خود را به آخر رسانده است ، در حکومت و مدیریت تمام سعی و خطاها را به انجام رسانده و تجربه کرده است . این نتیجه نهایی هندسه تربیتی خداوند متعال در دوره دنیا و نتیجه روش ابتلاء خواهد بود .
دوره تربیتی دنیا بر اساس هندسه تربیتی خداوند متعال به شش مرحله تقسیم شده است . با طی این مراحل ، بشریت از ابتدا و بتدریج این آمادگی را پیدا می کند تا مدیریت خدا و انسانهای کامل را بر خود بپذیرد . همانطور که قبلا هم گفتیم این آمادگی از مسیر ابتلائات که خاصیت طبیعی و قهری دوره تربیتی دنیاست حاصل می شود .
1 - دوره حضرت آدم ع تا نوح نبی : در این دوره اولین گام به سوی هدف توسط حضرت آدم برداشته شد و آن حرکت از بیابان زندگی به توبه بود . در این فاصله زمانی پیامبرانی مانند حضرت ادریس آمدند و برنامه خدا این بود تا مردم زمان بفهمند از مسیر رضایت پیامبران حق حیات دارند و الا حیات از آنها سلب می شود . دورانی پر از معجزات و غضب پیامبران بر امتهای خویش . در داستان حضرت نوح نیز که در راستای همین سیاست بود خداوند متعال می خواست راه و وسیله نجات را به مردم نشان دهد که راه نجات ، پیامبران و برنامه های آنهاست و خارج از این دایره حق حیات ندارند .
لازم به ذکر است که پیامبران در مسیر حرکت تکاملی و تربیتی انسانها مانند روستاها در مسیر حرکات انتقالی هستند . شما برای رسیدن به شهر مقصد ، در مسیر حرکت از روستاها و شهرهای کوچک عبور می کنید . برای رسیدن به هدف تربیت نیز که یک حرکت تکاملی است پیامبران به تناسب فکر و استعداد خود همانند روستاها و شهرهای کوچکی هستند که هر کدام گامی انسانها را به هدف نزدیک می کنند . حضرت آدم و ادریس و نوح پیامبر هر کدام به مثابه این روستاها هستند که تحولی در مسیر حرکت تربیتی بشریت در زندگی دنیا و بر اساس هندسه تربیتی خداوند متعال بوجود آورده اند .
2 - دوره نوح نبی تا حضرت ابراهیم ع : پس از نوح نبی تا حضرت ابراهیم ع حادثه قوم عاد ( هود ع ) و ثمود ( صالح ع ) اتفاق افتاد . این حوادث که ادامه همان سیاست اعمال قدرت و خشم و غضب بود و با نفرین پیامبران و ناسپاسی مردم به بلایی معجزه آسا منجر می شد ، صددرصد به مردم فهماند که مخلوق خدا هستند و بایستی در اطاعت خدا و پیامبران باشند تا حق حیات داشته باشند ، بر اساس همین تفکر قدری بهتر و بالاتر از امتهای گذشته شناخته شدند و این آمادگی فکری برای حضور پیامبری همانند حضرت ابراهیم ع در آنها بوجود آمد . ابراهیم ع براساس رشد فکری مردم کم کم استدلال و تفکر را جایگزین تهدید به بلا و نفرین کرد . در این دوره دین خدا برای اولین بار بصورت مکتب درآمد و می شود گفت او اولین پایه گذار مکتب اسلام بود .
خداوند ابراهیم ع را به عنوان یک امت تعریف نمود ، خود ابراهیم یک امت بود نه یک انسان با اینکه ابراهیم امتی نداشت جمعیتی برای او فراهم نشد تا بتواند مکتبی دایر کند ، ولیکن چون خودش مکتب بود و در زندگی هدف الهی آخرتی داشت برای رسیدن به هدف الهی خود فعالیت میکرد خدا او را یک امت و دین او را دین حنیف دانست . دین حنیف یعنی دینی که مکتب است ، مردم را ترقی میدهد و آموزش میدهد . پس ابراهیم در برابر پیغمبران گذشته و در برابر بسیاری از پیغمبران آینده یک شهر بحساب میآمد . وسعت فکر او و عقل و دانش او برای مردم برابر شهر بزرگی در مسیر هدف بود ولیکن پیغمبران دیگر که فقط دعوت میکردند و نمیتوانستند مردم را که آماده نبودند تعلیم دهند مانند روستا بحساب می آیند .
3 - دوره حضرت ابراهیم ع تا حضرت موسی ع : پس از حضرت ابراهیم ع فرزندان او از نسل اسحاق یا اسماعیل روش صبر و مدارا را با مردم در پیش گرفتند . با رشد فکری مردم و پیامبران هر دوره ، دیگر از نفرین های پیامبران و نزول بلاهای آسمانی خبری نبود ، پیامبران آنها صبورتر و مردم نیز فهمیده تر شدند . پیامبران بدون توسل به نفرین آنها را هدایت می کردند تا کم کم آمادگی برای پذیرش دین خدا بوجود آید .
مهمترین تحول این دوره ایجاد اولین حکومت و تشکیلات الهی توسط حضرت موسی ع بود . از زمان حضرت آدم تا زمان حضرت موسی یک تشکیلات دینی و یک حکومت دینی که در رأس آن پیغمبر باشد بوجود نیامده بود . پیغمبران گذشته دین خدا را تعلیم میدادند و تبلیغ میکردند ولیکن به علت کمی استعداد مردم و ضعف شعور آنها زمینهای فراهم نشد که بتوانند با قدرتهای زمان بجنگند و حکومت دینی تشکیل دهند . هر پیغمبری در زمان خود یک معلم و آموزگار بود میتوانست عدهای را به خود جلب و جذب کند . ولیکن آنها که مرید پیغمبر زمان میشدند و اطاعت میکردند ، جمعیتی نبودند که پیغمبر زمان بتواند به وسیله آنها حکومتی تشکیل دهد . اگر هم حضرت یوسف در مصر به سلطنت رسید ، سلطنت او عنوان دینی و مذهبی نداشت بلکه یک انسانی بود که بر اساس محبوبیتی که در نظر عزیز مصر پیدا کرده و خواب او را تعبیر نمود و او را مطلع کرد که در آینده قحط سالی پیدا میشود و جمعیت دنیا را تهدید میکند ، عزیز مصر وزارت دارائی را به حضرت یوسف واگذار کرد ، به او اجازه داد که بیت المال را در اختیار خود داشته باشد و جمعیت مصر را تشویق به کشاورزی کند تا بتوانند برای آن هفت سال قحطی مقدر زمینهای برای ارزاق مردم داشته باشند لذا حضرت یوسف در واقع دست نشانده و یا مأمور سلطان مصر بود تا زمانی که آثار خشکسالی و قحطی ظاهر شد ، اختیارات کامل در مملکت مصر پیدا کرد تا ملت مصر و مردم زمان را اداره کند . ولیکن حضرت موسی ع توانست بنی اسرائیل را بسیج کرده و با غلبه بر حکومت فرعون و شکست آن اولین حکومت دینی و الهی را به رهبری یک فرستاده الهی دایر کند .
4 - دوره حضرت موسی ع تا حضرت عیسی ع : در این دوره هندسه تربیتی خدا بر حرکت بطئی و تدریجی بشریت به سمت علم و حکمت قرارداشت تا کم کم آمادگی برای پذیرش دین خدا ( اسلام ) بعنوان معیار حکومت و تربیت خداوند متعال بوجود آید . در این فاصله زمانی بازار سحر و جادو به شدت رواج پیدا کرده بود و مخصوصا بعد از حکومت داوود و سلیمان آنچنان رواج پیدا کرد که مردم حکومت آنان را نیز نتیجه سحر و جادو می دانستند . پیامبران زمان بیشتر تفاوت معجزات را با سحر و جادو تشریح می کردند و مردم را از فضای خرافات و موهومات به سمت علم و دانش سوق می دادند . بتدریج معجزات پیامبران به سمت سخنان و تعلیماتشان حرکت کرد به گونه ای که حضرت یحیی و عیسی ع بعنوان معلم دین خدا شناخته شدند و معجزاتشان تعلیماتشان بود . دین بصورت مکتب و دانشگاه در حال نهادینه شدن بود و هر کدام دارای شاگردانی بودند که برای کسب علم در محضر پیامبران حاضر می شدند . برخی معجزات این دوره نیز با هدف سنت شکنی در طبیعت ، متفکرین غرق شده در طبیعت را از رب النوع ها به سمت خدا متوجه می کرد و نهایتا بشریت برای پذیرش مکتب خداوند متعال آماده می شد .
5 - دوره حضرت عیسی ع تا ظهور اسلام : این دوره ، دوره ورود به فضای خالص توحید با تعلیمات اسلام است . پیامبران گذشته هر کدام گامی بشریت را به سمت هدف حرکت می دادند و با رشد فکری توامان مردم و پیغمبران بتدریج آمادگی بیشتری در انسانها برای پذیرش بهتر تعلیمات الهی بوجود می آمد و بشریت همانند کودکی رشد می کرد و متناسب با رشد او مربیانی در اختیارش قرار می گرفتند . این حرکت تکاملی که قبلا بطئی بودن آن اثبات شد ، در انتهای دوره تربیتی مقدماتی یا دنیا بشریت را به مرز توجه به خدا و انسانهای کامل بعنوان تنها مدیران و مربیانی که قادر به برطرف کردن ظرفیتهای وجودی او هستند معطوف می کند . این فهم آخرین نتیجه حرکت تکاملی بشریت در زندگی دنیاست . می بینیم که این حرکت تکاملی یک حرکت پیوسته هست نه مجموعه ای از تعلیمات مجزا بنام یهودی ، مسیحی و غیره بلکه این حرکت در مراتب مختلف این اسامی را گرفته است نه اینکه حرکاتی مجزا و بدون ارتباط با یکدیگر باشند . با این حساب چیزی بعنوان ادیان مختلف بی معنا خواهد بود . راه یک راه است و مقصد یک مقصد ، همانطور که شما مثلا در کلاس دوم ابتدایی توقف نمی کنید یا در کودکی متوقف نمی شوید در سیر تکاملی تربیتی هم توقف بی معناست ، توقف فقط در هدف منطقی است نه در بین راه و بشریت هنوز به هدف نرسیده است . با این توضیح ، بشریت در این دوره این رشد فکری را پیدا کرد که خداوند متعال مکتب خود را تکمیل کند و بشریت را وارد مرحل جدیدی از دوران خود کند . بدیهی است که تحویل گیرنده مکتب کامل شده نیز بایستی خود به کمال رسیده باشد تا بتواند این تحویل و تحول را به انجام برساند . بنابراین لازم شد انسانهای کامل حضوری ظاهری و عینی در بین مردم پیدا کنند تا مکتب کامل خدا بوسیله آنها تحویل بشریت گردد . پیامبران قبلی هر کدام در کلاس مشخصی از کلاسهای تربیتی بوده و هیچکدام قادر به تحویل دین کامل خداوند متعال نبودند ، بلکه متناسب با رشد تکاملی خود و متناسب با مردمی که رهبری آنها را بر عهده داشتند مقداری از مکتب خدا را تحویل مردم داده و هر پیامبر بر تعلیمات پیامبر قبلی چیزی افزوده است . تا اینکه در این دوره مکتب کامل خدا بوسیله انسان کامل تحویل بشریت شد .
6 - دوره پس از اسلام و فلسفه قیام و قعود ائمه ع : پس از تکمیل مکتب خداوند متعال بوسیله انسان کامل و ضرورت حضور عینی انسانهای کامل بین مردم ، سیاست ائمه ع بر حفظ و تبیین این اندیشه قرار گرفت و در ارتباط با مردم نیز قیام و قعودشان بر اساس مدارا و نهادینه کردن هندسه تربیتی خداوند متعال قرار داشت ، یعنی تمام هدف قیام و قعود آنها در راستای هدف هندسه تربیتی خداوند متعال یعنی پیدایش فهم در مردم بود . بر همین اساس هم راز انزوای آنها از حکومت مشخص می شود . حکومت بر مردمی را که هنوز به فهم لازم دست پیدا نکرده اند را به منزله چیدن میوه های نارس می دانند ولی مردم را نیز به حال خود رها نمی کنند ، همانند پدری که دنبال فرزند خردسالش به هر جا که او می رود دنبالش می رود . همراه مردم تن به حکومت معاویه می دهند ، با آنها حکومت های دیگر را می پذیرند ، به هر جا سرک می کشند با آنها می روند و چنانچه مردم نجات خود را در نابودی او ببینند تن به این کشته شدن می دهند ، هر چند این فهم پس از عبور از روی جنازه اش پیدا شود . فلسفه حادثه بزرگ عاشورا بعنوان سمبل حرکت ائمه ع در بیان همین موضوع است که آنچه مهم است پیدایش فهم و شعور در مردم و در راستای اجرای طرح تربیتی خداوند متعال است ، تا نهایتا این بشریت سر از بهشت در بیاورد و هدف خداوند متعال محقق شود . هیچ سیاستی همانند روش ائمه ع نمیتواند این هدف را محقق کند ، حادثه عظیم عاشورا جز در این راستا که هدفی تربیتی داشته باشد توجیهی ندارد . چون هیچ چیزی مهمتر از این نیست که هدف خلقت تحقق پیدا کند که در غیر اینصورت خداوند در تحقق هدف شکست خورده است و این ممکن نیست . ائمه ع هم در این مسیر بسیار ایثارگرانه حرکت کردند ، این کوته فکری ماست که آنها را انسانهای شکست خورده و بی تدبیر می دانیم . معادن علم و قدرت بودند ولی در ارتباط با مردم زبان کودکی گشودند و صبر کردند تا این بشریت به این فهم دست پیدا کند و ولایت آنها را بر اساس فهم و شعورش بپذیرد . و خیلی نزدیک است تا این فهم به نتیجه برسد .
تا قبل از اسلام هندسه تربیتی خداوند متعال بر آمادگی بشریت برای پذیرش تدریجی مکتبش و نهایتا ارائه کامل آن توسط حضرت رسول اکرم ص قرار داشت . پس از تکمیل این مکتب ، ائمه ع بر حفظ و اشاعه آن و جلوگیری از انحراف اسلام اصیل پرداختند بگونه ای که پرچم این مکتب اصیل هیچگاه از بین نرود و هم اکنون هر کس بخواهد از این مکتب بهره ای بگیرد راه روشن و واضح است ، ائمه ع هیچوقت اجازه کور کردن این راه را به دشمنان ندادند که : ما آن را نازل کرده و خود نیز حفظ می کنیم . حضرت رسول ص در حدیثی می فرمایند : تلاشهای من برای نزول قران ( مکتب کامل خدا ) بود و قیام و قعود علی برای تاویل آن خواهد بود .
همه آیاتی که اشاره به زمان بر بودن آفرینش آسمان و زمین می کند منظور همین مراحل تکاملی بشریت است والا ساخت فیزیکی زمین که برای خداوند متعال زمان بر نیست . این تربیت بشریت است که قهرا بطئی و تدریجی است و این تدریجی بودن قابل برطرف شدن نیست . آیات قران در ظاهر به طبیعت اشاره می کند یعنی وقتی می گوید کوه منظورش همین کوهی است که می بینید و و قتی می گوید آسمان منظورش همین آسمان بالای سر ماست ، اما قران در بطن خود سه کتاب هست که فقط کتاب اول آن ظاهر آیات می باشد و اشاره به طبیعتی می کند که با حواس پنجگانه قابل کشف است . به همین کتاب اول قران می گویند ، یعنی کتابی که فقط باید آن را قرائت کنی . اما کتاب دوم همه جا به انسان اشاره می کند ، وقتی می گوید جبال ، یعنی کوههای قدرت انسانی ، وقتی می گوید شمس ، یعنی انسانهایی که در جامعه انسانی مثل خورشید هستند و همینطور زمین یعنی زمینه افکار انسانها و آسمان یعنی محلی که از آن علم ( باران ) بر زمینه افکار انسانها نازل می شود ، همینطور قمر و نجم و غیره . پس وقتی می گوید مثلا آسمان و زمین را در شش روز خلق کردم ، یعنی مراحل تکاملی بشریت از ابتدا تا وقتی زمینه پذیرش انسان کامل را پیدا کند . خلق زمین یعنی ایجاد زمینه مدیریت خدا بر انسان در بشریت که توضیح آن داده شد والا زمین خالی بدون انسان تربیت شده چه فایده ای دارد ؟ و خلق آن هم با اراده کن فیکونی زمان نمی خواهد . پس تاویل قران همه جا اشاره به انسان دارد نه طبیعت . کتاب سوم هم ذات مقدس خداوند متعال است . این سه کتاب و تمامی حوادث تاریخ عالم وآدم در همین یک جلد کتاب ثبت شده لذا در تعریف این کتاب فرمودند ظاهره انیق وباطنه عمیق . اگر بخواهیم به ظاهر آیات بسنده کنیم فقط الفبای دین را بصورتی افسانه ای خواهیم دید . به مثالهای زیر دقت کنید :
چقدر زیاد در آیات واحادیث داستان شهاب سنگ ها و اختلاس شیاطین مطرح شده است که شیاطین به آسمان میروند و در کمین گاه های آسمانی، دین و احکام دین را از خدا وفرشته ها اختلاس میکنند وبا تظاهر به آن در زمین ادعای امامت وخلافت نموده مردم را گمراه میکنند و خداوند با شهاب سنگ های آسمانی آنها را میسوزاند ( سوره های حجر و صافات آیات 18 و 10 ) . خیال میکنیم دین خدا در این آسمان بالای سر است و شیاطین به فضا میروند و گوش کشی میکنند و خدا با شهاب سنگ آنها را میسوزاند . این طرز نمایش دین دزدی، نمایش الفبائی سرقت احکام دین است والا علوم واحکام دین دراین آسمان نیست و خدا و فرشتگان هم جا و مکان ندارند بلکه محیط به زمان و مکانند . نمایش سرقت احکام دین باین شکل مانند نمایش سنگ زدن به شیاطین به صورت رمی جمرات است که الفبای طرد شیاطین است ولیکن معنای واقعی طرد شیاطین این است که منافقین باتظاهر به احکام دین، خود را در مقام انبیا و ائمه قرار میدهند و مردم را گمراه میکنند. در این جا ائمه با تعلیمات اصیل خود شیاطین را رسوا نموده حقیقت دین را آشکار میکنند وبه مردم میفهمانند که شیاطین دزد دین اند نه صاحب دین . پس شیاطین منافقینی هستند که باتظاهر به دین درمقام امامت ظاهر میشوند و آسمان اصلی هم فضای مکتب دین است که احکام را از آن اختلاس میکنند و تیر شهاب که آنها را رسوا میکند و میسوزاند ، تعلیمات ائمه است که آنهارا از فضای مکتب طرد نموده و حقیت حق را آشکار میکنند لذا در تعریف ائمه در دعای ندبه میگوئیم یابن الشهب الثاقبه ، ای پسر شهاب های ثاقب پس شهاب واقعی تعلیمات حق است نه سنگهای آسمانی . شهاب به صورت اول الفبای شهاب است وبه صورت دوم که تعلیمات باشد معنای واقعی آن . تمامی آنچه خداوند ازغیب خبر میدهد به همین صورت است ، یک صورت الفبائی ویک صورت واقعی و حقیقی . تاویل آیات قرآن که از ائمه رسیده معنای واقعی قران است وظواهر آیات و روایات معنای الفبائی . غیبیات مانند فرشته وجن وروح هم به همین شکل است . آنچه در افکار مردم است صورت الفبائی حقایق غیب است . یا مثلا تمامی اعمالی که در مراسم حج انجام میگیرد صورت الفبائی تشریفات ورود بندگان بر سلطان عظیم آسمانی خود میباشد . آن تشریفات در کودکستان زندگی دنیا به این صورت بهمردم تعلیم شده است اما حقیقت غیر از این صورت است . مثال دیگر ، آن جا که حضرت یوسف گفت ستارهها و ماه و خورشید مرا سجده کردند آنچه حقیقت این معنارا نشان داد برتری او بر برادران بود پس معنای درست خواب او سجده برادران بود نه ماه و خورشید آسمان . محتوای واقعی بسیاری از آیات قرآن در تاویل قرآن است نه در تفسیر. تفسیر قرآن مظاهر طبیعت است و تاویل آن انسانهای طبیعت. انسان از طبیعت برتر و بالاتراست .
در اینجا پس از تشریح هندسه تربیتی خداوند متعال در دوره تربیتی دنیا که گفتیم بر ابتلاء استوار است ، باید ببینیم این دوره با چه پایانی روبرو خواهد شد .
گفتیم که تنها هدف دوره تربیتی دنیا برای بشریت ایجاد این فهم است که بشریت به مکتب انسانها کامل برگشت کند ، یعنی خروج آدم از این مکتب در ابتدای خلقت با عبور از دنیا منجر به برگشتی از روی فهم و معرفت شود . همچنین گفتیم که این ابتلائات باعث پیدایش این فهم خواهد شد و خواهی نخواهی بشریت را به در خانه آنها برگشت خواهد داد . اینکه این برگشت به چه کیفیتی خواهد بود موضوع بحث ماست .
طبیعی است که مدیریت انسان بر انسان در دوره دنیا بصورت مسالمت آمیزی به این فهم منجر نشود ، بلکه با گذر از حوادث زیادی باشد . همانطور که قبلا هم مثال زدیم فرزندی که از خانه پدر و مادری مهربان و فداکار فرار می کند هر جند در انتها بفهمد که بهترین راه بازگشت است ولی در این مسیر گرفتاریها و ابتلائات زیادی خواهد دید ، اسیر دزد و دغلها خواهد شد و بقول معروف سرش به سنگ خواهد خورد و فهم ناشی از این سر به سنگ خوردن او را به در خانه پدر و مادر باز خواهد گرداند . بشریت هم همینطور ، سیر حرکت بشریت با این مدیریت چیزی جز سر به سنگ خوردن یا استیصال نخواهد بود . این استیصال به گفته قران و به دلایل زیر بزودی بوجود خواهد آمد :
1 - تولیدات انسان و طبیعت جوابگوی نیاز و احتیاج انسان نیست ، خواهی نخواهی در مضیقه و بن بست زندگی قرار می گیرند و نتیجه این بن بست جنگ و نزاع است .
2 - ملتهای کفر و فاقد تمدن ایمانی و اسلامی نمی توانند دست از ظلم و زور و استثمار بردارند ، طبیعت کفر و گناه ، ظلم و زور است و طبیعت ظلم پیدایش قتل و کشتار است .
3 - خط حرکت کفر و گناه بن بست است به جز تولیدات مادی و طبیعت امید به جائی ندارند و چون قائل به وجود خدا و زندگی آخرت و حساب و کتاب نیستند قتل و جنایت و ظلم و فساد برایشان آسان است به محض اینکه در مضیقه و فشار قرار بگیرند که می گیرند متوسل به جنگ می شوند مخصوصا در برابر مستضعفین که احساس غلبه و پیروزی بر آنها دارند .
4 - به دلیل آگاهی به مفاسد کفر و گناه و ظلم و زور و بی اعتنایی به دعوت پیامبران و دین خدا با اینکه یگانه راه نجات و صلح و عدالت است حق ادامه حیات به تقدیر خدا از آنها سلب می شود ، حوادث نابود کننده به دست خودشان به اراده خدا برای آنها مقدر می شود زیرا بعد از پیدایش این حالات بی اعتنایی به دین خدا و فساد و ظلم و گناه مهلت از آنها برداشته می شود ، ادامه حیات آنها خلاف حکمت و مصلحت است پس نابودی آنها مقدر و اجرا می شود .
گفتیم جهش از مرحله تربیتی مقدماتی ( دنیا ) به مرحله پیشرفته آن ( آخرت ) با حادثه ای بنام قیامت رخ می دهد . یعنی هنگامی که بشریت به یک رشد فکری مناسب این عبور برسد ، حادثه قیامت او را وارد این مرحله خواهد کرد . اینکه خداوند چه برنامه ای جهت آمادگی بشریت برای این عبور و پذیرش این حادثه دارد بخوبی در آیات قران مشخص است . وقتی آیات قران را در این زمینه بگونه ای منطقی کنار هم می گذاریم خبر از یک استیصال بزرگ در آستانه این حادثه برای بشریت کاملا مشهود است و این استیصال را شرط وقوع قیامت و پیدایش فهم در بشریت برای پذیرش قیامت و عبور به مرحله بعدی تربیتی می داند . قبلا هم گفتیم که بشریت باید نتیجه فرار و خروج از مکتب انسانهای کامل را ببیند و باصطلاح سرش به سنگ بخورد تا فهم لازم برای برگشت به این مکتب را پیدا کند و این فهم ، نتیجه طبیعی استیصال خواهد بود که قران کریم نیز بر این استیصال و سردرگمی صحه می گذارد و باز هم اصرار می کند این استیصال صددرصد نتیجه عملکرد بشریت است و خداوند متعال در آن هیچگونه دخالتی ندارد . در همین آیات بیان می کند که آنچه بشریت را در مقدمه قیامت به این استیصال می کشاند یک جنگ تمام عیار خواهد بود و گریزی از این نیست . با هم این آیات را مرور می کنیم : ( برگرفته از مقاله هشدار - استاد غفاری )
اولا قران انسانهای کافر و منافق را به عنوان عامل پیدایش آتش جهنم معرفی می کند همه جا پیدایش آتش را به کفار نسبت می دهد . ابتدا روزگاری را معرفی می کند که کفار فریفته نیروهای آتش می شوند و این همه سرمایه گذاری می کنند که آتش را از مکان آن استخراج نموده و از آن استفاده کنند . در سوره ذاریات آیات 12 تا 14 می فرماید : یسئلونک ایان یوم الدین ، یوم هم علی النار یفتنون ذوقوا فتنتکم هذا الذی کنتم به تستعجلون . یعنی از تو می پرسند که روزگار حکومت دینی که آخرت است کی است و کجاست ؟ در جوابشان بگو زمانی که کفار فریفته قوای آتش می شوند تا از آن استفاده کنند ما هم به آنها می گوییم ( میدان می دهیم ) که آتش را استخراج نموده و مزه آن را بچشند این آتشها که از آن در صنایع جنگی و غیر جنگی استفاده می کنید همان عذابی است که شما کفار بارها آن را با عجله و شتاب مطالبه می کردید که کجاست جهنم و کجاست عذاب کفار ، همه جا وقتی در برابر تهدیدات انبیاء قرار می گرفتند که به آنها می گفتند دست از کفر و گناه بردارید والا به آتش معذب می شوید می گفتند کو آتش ، کو عذاب ، خیال می کردند همین امروز که گناه کردند فردا آتش به جانشان می افتد ، نمی دانستند که خدا به آنها مهلت می دهد در دنیا آتش را روشن می کنند به جان بندگان خدا می اندازند و در آخرت به خودشان بر می گردد . این که در این آیات می گوید روزگار حکومت دین این آتشها پیدا می شود یعنی آخر زمان زندگی دنیا نزدیک به ظهور امام زمان ، ظهور آن حضرت یوم الدین است که بعد از جنگهای هسته ای حتما واقع می شود و از جمله آیاتی که جنگ هسته ای را نشان می دهد و درست تفسیر همین آیات است ، آیات 10 تا 16 سوره دخان است که می فرماید : فارتقب یوم تاتی السماء بدخان مبین یغشی الناس هذا عذاب الیم . تا اینکه از قول مردم که به آن آتش معذب شده اند می گوید : ربنا اکشف عنا العذاب انا مؤمنون و جواب می دهد : انا کاشفوا العذاب قلیلا انکم عائدون ، یوم نبطش البطشه الکبری انا منتقمون . به پیغمبر اکرم خطاب می کند که در انتظار حکومت و دولت خود باش ( حکومت امام زمان عج ) در روزگاری که در این آسمان دود آتش فراوان ظاهر شود که آن دود آتش تمام مردم را فراگیرد در این موقع که مردم در محاصره آن آتش قرار می گیرند داد و فریادشان بلند می شود که ای خدا این عذاب آتش را از ما برطرف کن ما ایمان آوردیم و در آیه بعد جواب می دهد که روزی که حمله بزرگ جهانی خود را شروع کنیم کم کم این عذاب را از شما برطرف می کنیم که شما به پناه خدا برگردید . ما از کفار انتقام می گیریم . بی شک این آتش فراگیر در همین زندگی دنیا ظاهر می شود که تمام مردم را فرا می گیرد زیرا عذاب جهنم مخصوص کفار و مخصوص آخرت است و این آیات نشان می دهد که تمام مردم در محاصره آتش ها واقع می شوند . باز در سوره اعلی می فرماید : یتجنبها الاشقی الذی یصلی النار الکبری ، یعنی شقی ترین مردم که از دین خدا دوری می کند همان کسی است که آتش بزرگتر را روشن می کند . و باز در سوره انفطار آیات 12 و 14 خداوند از این آتش ها و روشن شدن آن به دست کفار خبر می دهد و می فرماید : ان الفجار لفی جحیم یصلونها یوم الدین و ما هم عنها بغائبین . یعنی در دوران ظهور حکومت دینی ( در مقدمه ظهور امام زمان ) آتش جحیم را روشن می کنند و خیال می کنند برای دیگران روشن می کنند با اینکه خودشان از آن غایب نیستند . یصلونها به معنای روشن کردن آتش است نه به معنای یدخلونها ، اگر به معنای یدخلونها باشد با آیه و ما هم عنها بغائبین سازگار نیست زیرا کسی که داخل جائی می شود در آنحا حاضر است . پس این آیات هم تفسیر آیات قبل است . از همه این آیات صریح تر بر اینکه آتش های هسته ای همان جهنم است که خودشان آن را روشن می کنند آیات آخر سوره همزه است که می فرماید : انها علیهم موصده فی عمد ممدده ، یعنی این آتش که بر افروخته شد ، در همان ستونهای سر به فلک کشیده آنها را محاصره می کند ، عمد ممدده یعنی همین آپارتمانهای سر به فلک کشیده ، آپارتمانها است که در محاصره موشکهای قاره ای قرار می گیرد ، دولتهای دنیا و وجوه ملت ها که همان سران دنیا هستند در محاصره آتش واقع می شوند. نمی دانم چرا از چنین آیات صریحی با یک چنین مصادیق واضحی بایستی غافل بمانیم و باز بهشت و جهنم را بصورتهای افسانه ای ذکر کنیم که خداوند چاله ای پر از قیر و نفت و هیزم می سازد و کفار را در آن پرت می کند . در آیات ابتدای سوره فلق که صریحا اشاره به کیفیت پیدایش بمب های هسته ای می کند .
قیامت
یکی از مهمترین مباحثی که با افسانه پردازی موهوم مواجه شده است قیامت و کیفیت زندگی پس از مرگ است . هیچ تصویر علمی و درستی از این حادثه بزرگ ارائه نشده است . در حالی که گفتیم در روند تربیتی انسان بسوی هدف که یک جریان پیوسته است ، یک دوره مقدماتی بنام دنیا و یک دوره پیشرفته بنام آخرت وجود دارد تا در انتها هدف حاصل شود . عبور از دوره دنیا به دوره بعدی با حادثه ای بنام قیامت رخ می دهد . پیش نیاز این عبور ، فهم حاصل از استیصال در بشریت است ، بنابراین به محض پیدایش این استیصال و فهم ناشی از آن قیامت هم اتفاق خواهد افتاد .
این حادثه را به میلیونها سال بعد موکول می کنند و پیدایش آن را به درهم ریختن زمین و آسمان و خاموش شدن خورشید و خلاصه پیش نیاز آن را نابودی کائنات می دانند . آیا واقعا اینطور است ؟
گفتیم که قیامت در حقیقت دروازه برگشت بشریت به مکتب انسانهای کامل می باشد ، یعنی پس از اینکه انسانها با سعی و خطا ( ابتلائات ) در زندگی دنیا ، به تجربه دریافتند از خودشان برای خودشان کاری ساخته نیست و مدیریت انسان بر انسان کارساز نیست ، استیصال حاصل از این خروج ، آنان را دوباره به همین مکتب برگشت می دهد . پس فاتح این مکتب نیز انسان کامل است . همچنین در فلسفه وجودی ائمه ( انسانهای کامل ) گفتیم که آنها علم و قدرت خداوند متعال را تحویل گرفته و خلیفه الله شده اند ، یعنی حکومت آنها حکومت خدا و قدرت آنها قدرت خداست . بین آنها و خداوند متعال ذره ای اختلاف در عملکرد وجود ندارد و اینطور نیست که خدا چیزی را بداند که اینها ندانند یا به چیزی قادر باشد که اینها قادر نباشند . اینها فارغ التحصیل مکتب خدا هستند و استاد که خدا باشد همه هنر ( علم و قدرت ) خود را به آنان آموزش داده است و این معنای واقعی کمال است .
با این توضیح مشخص است که قیامت چیزی جز به دست گرفتن حکومت توسط انسان کامل نیست و اجباری به جدا کردن قیام امام زمان ع و قیامت نیست چرا که هر دو یک مفهوم و یک هدف را ارائه می کنند . در آیات و روایات هم اگر دقت کنیم می بینیم هر چه را به قیامت نسبت می دهند به دوره قیام او هم نسبت می دهند . در مباحث بعدی به دلائل قرانی و حدیثی در این مورد می پردازیم و سپس کیفیت این حادثه را بررسی می کنیم .
بر طبق مندرجات کتاب الزام النّاصب و جلد سیزده بحار تمامی آیاتی که در تعریف قیامت بکار می رود منطبق به قیام امام زمان شده است از آن جمله کلمات ساعت و قیامت تطبیق به قیام امام زمان ع شده ، مفضل که یکی از شاگردان امام صادق ع است از حضرت سؤال می کند که آیا برای ظهور آن امام منتظر که همه آرزو داریم بیاید و بشریّت را از بلاها و گرفتاریها نجات دهد وقتی معیّن شده است تا بدانیم در چه سالی وچه ماهی ظهور می کند ، حضرت فرمود هرگز وقتی برای ظهور او معیّن نشده است زیرا ظهور او همان ساعت قیامت است که خداوند در قرآن می فر ماید : کسی بجز خدا از ساعت قیامت آگاهی ندارد علم به ساعت قیام آن حضرت مخصوص خداوند متعال است امام صادق ع تمامی کلمات ساعت را که در قرآن به کار رفته تطبیق به قیام امام زمان ع می کند . پس بر طبق این حدیث و نظایر آن که خیلی زیاد است قیام امام زمان ع همان قیامت معروفی است که خداوند خبر داده و کل بشر در انتظار آن هستند .
در تمامی اخبار و روایات روشن شده است که آن حضرت دین کامل الهی را در تمام کره زمین رواج می دهد و در زمان آن حضرت دینی به جز دین اسلام به رهبری 14معصوم وجود ندارد . در این رابطه خداوند در آیه 55 سوره آل عمران مربوط به مسیحیّت و مدت زمانی که آنها حیات اجتماعی دارند و در حیات اجتماعی خود بر سایر ملّت های غیر مومن برتری دارند می فرماید : واذ قال الله یا عیسی انی متوفیک ورافعک الی و مطهرک من الذین کفروا وجاعل الذین اتبعوک فوق الذین کفروا الی یوم القیامه . خداوند به عیسی ع فرمود که من تورا فرا می گیرم و بسوی خود بالا میبرم و پیروان تو را تا روز قیامت برکافرانی که تو را قبول ندارند برتری میدهم در اینجا خداوند خبر می دهد که برتری ملت مسیح بر سایر کفار تا روز قیامت است و ما میدانیم که بعد از قیام امام زمان همه ادیان به وحدت می رسند و یک ماهیت پیدا می کنند .
باز در آیه 167 سوره اعراف که خداوند متعال سرنوشت قوم یهود را معیّن می کند می فرماید : و اذ تاذن ربک لیبعثن علیهم الی یوم القیامه من یسومهم سوء العذاب خداوند برای یهودیان زندگی را این طور مقدّر کرد که تا روز قیامت در شکنجه و عذاب باشند و هرگز نتوانند دولتی و حکومتی گوارا و آرامش بخش برای خودشان دایرکنند و مسلّم است که با ظهور امام زمان ع یهودیّتی به حال خود باقی نمی ماند . و در دوآیه دیگر 14و64 همین سوره می فرماید بین ملت یهود ودیگران تاروز قیامت دشمنی ایجاد میکنیم تا در عذاب عداوت و اختلاف باشند .
آیه 32 در سوره اعراف نیز دلالت می کند قیام امام زمان قیامت است که در آن خداوند خبر می دهد که روز قیامت نعمت ها ی کره زمین و تمامی ثروتها و قدرت ها در اختیار اهل ایمان قرار می گیرد ، قدرت و ثروت کفّار به صفر میرسد ، چنان می شود که قدرت تهیه شربت آبی برای خود ندارند در حدیث مربوط به قیام امام می فرماید : « یَخْرُجُ اَیْدیهِمْ صِفْراً» یعنی امام زمان (عج) قدرت وثروت کفّار را به صفر می رساند . در دعای ندبه هم می خوانیم :«اَیْنَ مُسْتأصِلُ اَهْلَ اَلْعِنْادوالتَّضْلِیْلْ» یعنی کجاست آن آقایی که گمراهان را مستأصل می کند ، زندگی را از تصرّف آنها خارج می کند . پس احادیث و اخبار مانند آیه دلالت دارد که در قیام امام زمان تمامی ثروت ها ونعمت های کره زمین اختصاص به مؤمنین پیدا می کند ، زندگی کفّار به صفر میرسد . این آیه که در سوره اعراف است میفرماید : مسلمانان و کافران همه با هم در زندگی دنیا از نعمت ها و ثروت های کره زمین استفاده می کنند اما هنگامی که قیامت برپا می شود کفّار در محرومیّت کامل قرار می گیرند وکره زمین و ثروت های آن خالص در اختیار اهل ایمان است ، « قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَهْ اللهِ اَلّتی اَخْرَجَ لِعِبادِه واَلْطَیِّبْاتِ ِمنَ الْرِّزقْ قُلْ هیَ لِلّذینَ آمَنوا فی اَلْحَیاهِ اَلْدُّ نْیا خالِصَهً یَوْمَ اَلْقیامَه » یعنی تمامی لذّت ها و نعمت ها و ثروت ها روز قیامت خالص در اختیار اهل ایمان قرار می گیرد وکفّار درمحرومیّت کامل خواهند بود ، چقدر روایات هم اصرار دارد که امام زمان ع ثروت و قدرت کافران را به صفر می رساند و تمامی نعمتها را به مومنین اختصاص می دهد . چنانکه میفرماید : و کتبنا فی الزبور ان الارض یرثها عبادی الصالحون ، در کتاب تُحُفُ العُقول که بهترین کتاب شناخته شده و روایت های آن صحیح است روایت شده است که شخصی از امام باقر (ع) در تفسیر آیه : حتی تضع الحرب اوزارها سؤال میکند چه وقتی جنگ بکلی تعطیل میشود امام باقر ع می فرماید : و لاتضع الحرب اوزارها حتی تطلع الشمس من مغربها فإذا طلعت الشمس من مغربها آمن الناس کلهم یومئذ ولا ینفع نفس ایمانها لم تکن آمنت من قبل اوکسبت فی ایمانها خیرا » در این حدیث می فرماید : هرگز جنگ در روی کره زمین تعطیل نمی شود مگر زمانیکه خورشید از مغرب طلوع کند در این موقع که طلوع خورشید توأم با ظهور امام زمان است تمامی اهل عالم یکجا و یک صدا ایمان می آورند ، همه داد می زنند آمنا یا بن رسول الله ، آمنا یا بن رسول الله ولیکن امام ایمان آنها را که از ترس قدرت امام زمان است قبول نمی کند ایمانی را قبول می کند که پیش از ظهور باشد هر کس پیش از ظهورحضرت ایمان آورده باشد و در ایمان خود عمل صالح به جا آورده باشد حضرت ، ایمانش را قبول می کند و اما کسانی که با نظاره این قدرت عمیق وعجیب که به محض ظهور بر تمام کره زمین مسلط است از ترس او ایمان می آورند حضرت ایمان آنها را قبول نمی کند ، این حدیث تفسیر آیه شریفه ای است که خداوند می فرماید :« یوم یأتی بعض آیات ربک لا تنفع نفس ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فی ایمانها خیراً قل انتظروا انّا منتظرون » یعنی روزی که بعضی از آیات عظمت خدا ظاهر شود یعنی خورشید از مغرب طلوع کند و امام زمان ع قیام کند با مشاهده این قدرت عظیم و عجیب همه ایمان می آورند و لیکن امام زمان ع ایمان پیش از ظهور را قبول می کند نه ایمان بعد از ظهور را زیرا ایمان بعد از ظهور که در برابر قدرت و عظمت امام قرار گرفته اند و او را محیط و مسلط برخود می بینند ایمان از خوف آن حضرت است ، ایمان از ترس مانند ایمان ابوسفیان است که در برابر قدرت رسول خدا قرا ر گرفت ، دو کلمه شهادتین بر زبان جاری کرد و رسول خدا به او امنیّت داد ولیکن قلباً کافر بود که بعد از وفات رسول خدا کفر خود را ظاهر ساخت وبنی امیّه چقدر زیاد جنایت کردند به اهل بیت عصمت و طهارت ظلم و ستم نمودند ، پس ایمان از ترس در برابر قدرت غالب و محیط آن هم با مشاهده یک چنین آیت عظیمی که طلوع خورشید از مغرب باشد ایمان به حساب نمی آید ، ایمان چیزی است که از مسیر معرفت به خدا وخوف از کفر و گناه پیدا می شود ، کسی می تواند ایمان بیاورد که ضرر وخطر کفر وگناه رابشناسد و بداند وببیند که چگونه در مسیر کفر وگناه درهای ظلم وستم و درهای جهنم باز می گردد ، از خوف عذاب کفر وگناه توبه کند و ایمان به خدا بیاورد یک چنین ایمانی که از خوف کفر وگناه پیدا می شود ایمان قابل قبول است زیرا کافر از عوارض کفر وگناه می ترسد به خدا پناهنده می شود و خداوند توبه او را قبول می کند و لیکن اگر کافر در برابر یک قدرت محیط و مسلط قرار گیرد که اگر تسلیم نشود کشته می شود از ترس کشته شدن تسلیم شود ، این تسلیم توبه وایمان به حساب نمی آید و قابل قبول نیست .
امام زمان ع مانند پیغمبران گذشته و ائمه اطهار ظاهر نمی شود که فقط مردم را نصیحت و هدایت کند و مردم هم به حال خود آزاد باشند ، بعضی ایمان آورند و بعضی به کفر خود ادامه دهند بلکه او با قدرت الهی ظاهر می گردد که به محض ظهور تمامی اهل عالم مغلوب قدرت او می شوند با قهر و غلبه تکوینی که ولایت تکوینی خدا و ائمه است بر عالم مسلط می گردد ابتدا با یک سخنرانی بدون رادیو و تلویزیون و وسایل مخابراتی با دنیا سخن می گوید وخود را معرفی می کند ، هنگام سخنرانی هر کس در هر جا هست او را در یک قدمی خود می بیند وسخنانش را هم به زبان خودش می شنود ، هر کس خود را مانند گنجشکی در تصرف آن حضرت می بیند ، و چنان خود را ضعیف احساس می کند که اگر ایمان نیاورد و تسلیم نشود کشته می شود . با شنیدن این سخنرانی و تسلط آن حضرت بر همه انسانها ، قدرت از همه اهل عالم سلب می شود ، قدرت انداختن ریگی را نخواهند داشت تا چه رسد که از قدرتشان استفاده کنند ، لذا همه کس که خود را در برابر او خاضع و خاشع می بینند تظاهر به ایمان می کنند با اینکه تا دیروز کافر بوده اند و تا توانسته اند به مردم ظلم و ستم کرده اند اگر آن حضرت با همین تظاهر خلاف حقیقت همه کس را ، بد و خوب ، کافر و مؤمن ، درحکومت خود بپذیرد و درهای فرج و ثروت و نعمت را به روی همه کس بگشاید خلاف عدا لت خدا وند است که ظالم و مظلوم یکنواخت و برابر هم در حکومت آن حضرت آزاد باشند بلکه آن بزرگوار مؤمنین واقعی را که به علم الهی می شناسد بدون شاهد و بیّنه و پرونده قبول میکند و کافر واقعی را که تا پیش از ظهور تا توانسته به بندگان خدا ظلم و ستم نموده است در دایره حکومت خود نمی پذیرد , کفّار واقعی مستأصل می شوند ، سفره طبیعت از کنار آنها برچیده می شود ، قدرت تهیه شربت آب و لقمه نانی ندارند و مؤمنین واقعی در رفاه و آسایش کامل قرار می گیرند ، مظلوم به اراده آن حضرت قدرت پیدا می کند و از ظالم انتقام می گیرد . تمامی عذابهایی که در دنیا پیش از ظهور امام از ظالمها به مظلوم ها رسیده است به خود ظالم ها برمی گردد، زندگی برای آن ها همان جهنّمی می شود که خداوند متعال خبر داده است .
این آیات شریفه به ضمیمه اخبار و روایاتی که آن را تفسیرمیکند مانند احادیثی که میگوید در توبه بسته میشود و زندگی کفار در صفر مطلق قرار می گیرد و اهل عناد و تضلیل در استیصال کامل واقع میشوند و آن بزرگوار از دشمنان انبیاء و دشمنان حضرت سیدالشهدا ع انتقام می گیرد با این که طلب خون انبیاء و امام حسین توقف بر حیات قاتل و مقتول دارد و حدیث معروف در بحارکه حضرت صادق ع میفرماید من به زندگی برمی گردم قاتل من منصور برمی گردد و حضرت سیدالشهدا درحدیث رجعت خود می فرماید امروز ما بدست دشمن کشته میشویم اما هنگام قیام قائم آل محمد ص من همراه جدم و پدرم و برادرم زنده میشویم و گویا می بینم شما دوستانم را که از قبر خارج می شوید ، فرشتگان گرد و غبار از صورت شما پاک میکنند و شما را به همسران بهشتی تان میرسانند ، همه این احادیث برهان قاطع است که قیام آن حضرت قیامت است ، در برابر این آیات و روایات اگر روایتی قیام آن حضرت را از نوع زندگی دنیا میداند مانند روایتی که میگوید پیرزن ریش داری آن حضرت را میکشد و امام حسین ع او را دفن میکند و امثال آن احادیث . آیاتی که قیام او را قیامت میداند حاکم بر این احادیث است چه اینکه ائمه اطهار با فکر و فرهنگ مردمی روبرو بوده اند که نمیدا نند آیا علی افضل است یا معاویه یا خلفای دیگر علی را که صاحب قیامت است محکوم به عذاب قیامت می دانند ، عقلشان قد نمی دهد که ائمه نباء عظیم و صاحب قیامتند قسیم الجنه و النارند بنابراین دلائل متقن و محکم است که قیام ایشان قیامت است و تمامی کار های قیامتی از قیام او به بعد واقع میشود .
واقعیت این است این چطور منجی است و چطور فرجی است که خود منجی را پیرزنی بکشد و دوباره دور باطلی از رفت و آمدها شروع شود . اگر مرگ قطع نشود فرج چه معنایی پیدا می کند ؟ اگر قرار باشد باز دوباره کار و کاسبی راه بیندازد ، دود و دلخ کارخانه ها را علم کند و زندگی را در حالت دنیایی اداره کند نیاید بهتر است . مگر اینکه زندگی را وارد حالت آخرتی خود کند و ارادی و تکوینی آن را اداره کند جهل بشریت را در همه زیر بخشهای علوم برطرف کند و انسان را به آن زندگی که استحقاقش را دارد برساند . اگر قیام او قیامت نباشد و بعد از آن نوع زندگی انسانها از دنیایی به آخرتی تغییر پیدا نکند و بشریت وارد مرحله پیشرفته تربیتی خود نگردد ، امیدوار بودن به یک چنین قیامی کاری عبث است .
پس از قبول این موضوع که قیام امام زمان ع همان قیامت است ، لازم است بدانیم کیفیت وقوع این حادثه و پیامدهای آن تا شروع زندگی آخرتی چگونه خواهد بود ؟ و امام ع زندگی را با چه کیفیتی تحویل بشریت خواهد داد ؟
گفتیم که حرکت و قیام امام یک حرکت ارادی و بر اساس ولایت تکوینی خواهد بود ، یعنی او مانند سایر ائمه محکوم به ظاهر نیست چرا که شرایط حاکم بر زمان ظهور که ناشی از یک استیصال بزرگ است فهم بشریت را برای بکارگیری این ولایت توسط امام ع آماده کرده است . پس مهمترین نکته این است که فهم کلی بشریت این حرکت را می پذیرد و مثلا مانند زمان حضرت علی ع نیست که آن حضرت مجبور باشد بر اساس فکر مردم زمان که خیلی کودکانه است مانند پدری که دنبال کودکش راه افتاده است همراهشان باشد ( هر چند که اگر این فهم در همان زمان هم حاصل می شد قیامت و زندگی آخرتی هم در همان زمان دایر می شد ، معاویه در نامه ای خطاب به علی ع در جنگ صفین می نویسد سی هزار نفر جمع کرده ام که قادر به شناسایی شتر نر و ماده نیستند تا چه رسد به اینکه علی و معاویه بشناسند) ، پس امام زمان ع متناسب با فهم مردم که آماده حرکت و جهش به دوره پیشرفته تربیتی شده اند ( آخرت ) حرکتش را آغاز خواهد کرد .
با این حساب به محض ظهور اولین اتفاق مشهود ، جاری شدن اراده امام در ساز و کار طبیعت و کارکرد آن خواهد بود . یعنی آن چیزی را که ما به عنوان طبیعت می شناسیم شامل یک فاکتور تاثیر گذار دیگر خواهد بود و آن خواست امام است . اگر جاذبه تا امروز خاصیت طبیعی جرم بود از حالا به بعد خاصیت طبیعی جرم به اضافه خواست امام ع است چرا که همانطور که در فصول مربوط به مبادی و هندسه خلقت توضیح دادیم این ساختار و کارکرد با اراده انسان کامل شکل گرفته و با اراده او نیز در هر زمانی قابل توقف است ، یعنی جاذبه از جرم قابل سلب است و این کار از امام ساخته است چرا که او علم کامل است . با این حساب در اولین قدم سفره طبیعت از جلوی همه جمع خواهد شد ، قدرت هر گونه اقدامی از انسانهای معاند سلب خواهد شد ، دست آنها قبل از اینکه در اختیار خودشان باشد در اختیار امام است ، بنابراین فکر هر گونه درگیری و جنگ فکری کوته بینانه است و کسانی که قیام او و پیروزی او را نتیجه جنگ آن حضرت می دانند و در فکر تهیه لشکر و ابزار جنگی برای او هستند خیلی ساده و عقب افتاده فکر می کنند .
با جمع شدن سفره طبیعت از جلوی بشریت ، تنها راه استفاده از آن ارتباط با امام خواهد بود ، کسانی که ارتباط فکری و عقیدتی و یا محبتی از ائمه در دل دارند بواسطه همین ارتباط فکری و متناسب با آن قادر به استفاده از طبیعت هستند و بقیه پس از درک این ارتباط و درک این موضوع که از امروز به بعد در سایه این ارتباط زندگی آنها مهیاست قادر به استفاده خواهند بود . بنابراین به محض ظهور هر کسی در هر کجا هست در وضعیت زندگی بهشتی یا جهنمی خود قرار خواهد گرفت .
بهشت و جهنم نام دو نوع زندگی است نه نام دو مکان زندگی ، قیامت با قیام امام زمان ع در همین کره زمین اتفاق می افتد و لازم نیست برای بروز این اتفاق زمین و آسمانها در هم بریزند و کوهها متلاشی شوند چرا که کوهها و کرات مانع ظهور امام نیستند تا متلاشی شوند . امام باقر ع می فرماید در همه آیات مربوط به قیامت ، تاویل آیات منظور است ، همانطور که در فصل سی ام نوشتیم تاویل ، کتاب دوم قران است ، یعنی همانطور که ظاهر آیات به طبیعت اشاره می کند ، تاویل آیات به انسان اشاره می کند . وقتی میگوید تکویر شمس یعنی تکویر انسانی که مثل خورشید است ، وقتی میگوید تاریکی و بی رونقی ستاره ها یعنی انسانهایی که در جامعه انسانی مانند ستاره هستند ، وقتی می گوید کوهها پشمشان زده می شود یعنی کوههای قدرت و ثروت انسانی از قدرت خلع می شوند و همینطور الی آخر . پس با کور کردن شمس که همان امام زمان ع است ( تکویر بر خلاف باور مفسران کدورت و تاریکی خورشید نیست بلکه کور کردن - کور و دور - به معنای روی برگرداندن است ، به این معنی که امام ع به جامعه انسانی رخ نشان می دهند و با این رخ نشان دادن خورشید و ظهور آن ) ، طبیعی است که علمای جامعه بشری از هر نوعی که باشند در پرتو آن خورشید از رونق می افتند . یعنی وقتی او با قدرت زنده کردن مردگان می آید از علمای پزشکی چه کاری ساخته است ؟ بنابراین دکانشان از رونق می افتد و همینطور سایر علوم و همینطور علمای دینی . این معنای واقعی و تاویل اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت است . وقتی خورشید امام زمان ظاهر شود علمایی که در غیاب خورشید سو سو می زدند از رونق خواهند افتاد همانطور که وقتی خورشید در آسمان طلوع می کند ستاره ها دیگر دیده نمی شوند . پس تاویل قران همه جا با انسانها سر و کار دارد نه طبیعت ، چرا که طبیعت اصالت ندارد بلکه این انسان است که به هستی ارزش و اصالت می دهد .
همینطور وقتی می گوید مثلا اذا الجبال سیرت به معنی از بین رفتن کوههای ثروت و قدرت در جامعه انسانی است که با ظهور امام ع پشمشان زده می شود و متلاشی می شوند چرا که در حقیقت این قدرتها هستند که مانع ظهورند نه کوههای طبیعت . مرگ زمین در منطق قران و ائمه ع به معنای مرگ زندگی از نوع دنیایی آن است نه نابود شدن زمین . در یادداشتهای بعدی به جزئیات بیشتری از عبور بشریت از مرحله ابتدایی تربیتی ( دنیا ) به مرحله پیشرفته تربیتی ( آخرت ) که از این عبور به قیامت تعبیر می شود می پردازیم .
گفتیم امام زمان ع یک دنیای ورشکسته و به استیصال رسیده مایوس از همه چیز و همه کس را تحویل می گیرد ، به محض ظهور ، تمام کره زمین در تسخیر اراده تکوینی وی خواهد بود ، زندگی از اینجا به بعد در حالت آخرتی و ارادی خود قرار می گیرد ، سفره طبیعت از جلوی بشریت جمع می شود و زندگی از طریق ارتباط با او جریان پیدا می کند . هر کس در هر کجا هست بلافاصله در وضعیت زندگی بهشتی یا جهنمی خود قرار می گیرد . این دو نوع زندگی در همین کره زمین و برای اهل آن اتفاق می افتد ، پس بهشت و جهنم نام دو مکان زندگی نیست بلکه نام دو نوع زندگی است . زندگی بهشتی یعنی آن نوع زندگی که از مسیر ارتباط با امام هر چیز به محض خواستن برآورده می شود و زندگی جهنمی یعنی آن نوع زندگی که با جمع شدن سفره طبیعت هیچ چیزی در اختیار انسان نیست . جهنم یعنی بینهایت محرومیت و بهشت یعنی بینهایت برخورداری ، رقم رنج و زحمت صفر و رقم لذت و نعمت بینهایت است . می بینیم که خداوند متعال برای جهنم حتی یک کبریت هم نمی زند و گودال پر از قیر و نفت درست نکرده است که کافران را در آن پرتاب کند بلکه این دو نوع زندگی نتیجه قهری حرکت ماست ، نه نتیجه کیفری . مثلا عدم حرکت صحیح در رانندگی ممکن است به جریمه پلیس منجر شود ( نتیجه کیفری ) یا اینکه ما را به سقوط در دره بکشاند ( نتیجه قهری ) . نتیجه قهری ، کاملا طبیعی است و به دخالت دیگران ارتباط ندارد . بیسوادی و عدم برخورداری از منافع سواد نتیجه طبیعی درس نخواندن است و کسی مقصر نیست و برعکس هم همینطور . رسیدن به هدف با حرکت در مسیر هدف میسر است ، از بیراهه روی هدف محقق نمی شود . بهشت و جهنم هم همینطور . ائمه ع و ولایت آنها راه بهشت است ، ممکن نیست بدون حضور در مکتب انسان کامل به هدف نائل شویم . جهنم نیز نتیجه خروج از این مکتب است و در خارج از این مکتب چیزی در اختیار تو نیست ( جهنم ) . به محض ورود به این مکتب همه چیز در اختیارت خواهد بود ( بهشت ) .
پس از تحویل بشریت به امام زمان و شروع زندگی آخرتی همه اتفاقات بر اساس این نوع زندگی قابل توجیه است . آن زندگی که بر اساس اراده و تکوین شکل می گیرد نه بر اساس اسباب و مسببات زندگی دنیایی ، زندگی ما دردوره دنیا از مسیر حاکمیت طبیعت بر انسان شکل می گیرد حال آنکه در زندگی آخرتی ( که در حقیقت زندگی شایسته انسان است ) ما بر طبیعت حاکمیت داریم . در زندگی دنیا نیازهای ما از طریق کار و کاسبی و تلاش برای معاش برآورده می شود مجبوریم کار کنیم ، تولید کنیم ، صنایع و کشاورزی خود را گسترش دهیم که بتوانیم به نیازهای خود پاسخ دهیم ، حال آنکه در زندگی آخرتی همه این تلاشها تعطیل می شود و نیازهای ما ارادی و بر اساس اجابت فوری خواسته هایمان برآورده می شود ، هر چه بخواهیم بلافاصله در اختیارمان قرار می گیرد ، این آن نوع زندگی است که با ورود ما به زندگی آخرتی برایمان مهیاست ، عبادات نیز بطور کلی تعطیل می شود ، دیگر دوره بندگی بدون فهم گذشته است ، عبادات در زندگی دنیا یعنی تمرین برای اطاعت ، و آخرت دیگر موسم تمرین نیست ، آنچه می ماند دانشجویی و کسب علم از مکتب انسانهای کامل است ، همه چیز برای ما مهیاست تا بدانیم و بدانیم و بدانیم ، بدانیم خدا چگونه خلق می کند ؟ چگونه به ثمر می رساند ؟ کیفیت و هندسه و ساختار خلقتش چگونه است ؟ ائمه همانند استادانی که ما سر قبر مرده ها می برند و کیفیت زنده شدن را به ما آموزش می دهند و جهان یکسره دانشگاه می شود . امام زمان ع برای افتتاح این زندگی می آید تا معنی واقعی فرج تجسم پیدا کند ، مرگ و مرض از بین برود و زندگی شایسته انسانهای خوب در اختیارشان قرار بگیرد . امام ع به فرزندان دستور می دهد سر قبر پدرانتان بروید و آنها را از خواب مرگ بیدار کنید ، همان چیزی که به انتظارش مرده اند . در زندگی آخرتی برخلاف دنیا که فرزندان تحویل والدین می شوند ، والدین تحویل فرزندان می گردند و این فرزندان هستند که پدران خود را از خواب بیدار کرده و به زندگی برمیگردانند ، هر کس زنده می شود دوست دارد پدر و مادرش را ببیند و اجابت این خواسته فوری و آنی است ، به سادگی بیدار کردن یک خوابیده . تا نهایتا همه بشریت در حاکمیت یک حکومت الهی قرار می گیرد ، هر کس در هر وضعیتی که هست یک نوع زندگی بهشتی یا جهنمی دارد ، مکان خاصی لازم نیست بلکه وضعیت انسان نشان دهنده بهشتی یا جهنمی بودن اوست ، یک زندانی و یک مامور زندان هر دو در زندان هستند ولی این کجا و آن کجا ؟ وضعیت زندگی این دو با هم قابل مقایسه نیست . اگر رابطه قلبی با انسانهای خوب وجود داشته باشد که بلافاصله جذب آنها شده و زندگی برایش مهیا می شود ( شفاعت ) و اگر رابطه قلبی نباشد در همان وضع می ماند تا این فهم را پیدا کند که راه نجاتش در چیست ، به محض یافتن راه نجات ، نجات می یابد . برای همین می گویند جهنمی ها در ابتدای قیامت زیادند و به تدریج به شمار انگشتان دست می رسند ، جهنم بزرگترین شلاق تربیت کننده خداست تا انسان را به راه بکشد ، اگر جهنم نتواند این کار را برای ما انجام دهد مصداق آیه ختم الله علی قلوبهم می شویم . یعنی خدا که خداست هر چه نقشه خدایی داشته برای هدایت ما بکار برده و ما هدایت نشده ایم ، ختم الله علی قلوبهم یعنی اینکه کار خدا با این آدم پایان یافته است و او هدایت نشده است همانند پرونده ای که مختومه می کنیم او نیز مختومه شده است . و گفتیم جهنم چیزی جز جمع شدن سفره طبیعت نیست ، چرا که نعمت ها در آخرت از مسیر ارتباط با اولیاء الله به ما می رسد و نبود این ارتباط یعنی جهنم .
پایان
لیست کل یادداشت های این وبلاگ